۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پیرمرد و بچه هایش


شماره 123/ چهارشنبه 25 ثور 1392/ 15 می 2013
بودنبود يك پيرمرد دهقان بود. اين پيرمرد دهقان هفت بچه داشت كه همه يكجا كار مي كردند.
بچه هاي پيرمرد از درختان خشك جنگل چوب مي زدند. بابه دهقان چوب را براي فروش به جاههاي دور مي برد. زن بابه دهقان شير مي دوشيد و ماست مايه مي كرد. بچه ء خورد بابه دهقان ماست را در بازار ميفروخت. بچه هاي بابه دهقان كاري و زحمتكش بودند ولي دايم برسر هر گپ خورد و ريزه جنگ و دعوا ميكردند. ازين سبب بي اتفاقي زندگي آنها را تلخ ساخته بود و هر وقت نان شان در خون تر بود. يك روز به خاطر جنگ بچهء پنجم باري با دوم باري زن بابه دهقان فراموش كرد كه دروازهء مرغانچه را بسته كند. در همان شب وقتي سگ دروازهء مرغانچه را باز ديد بالاي مرغها حمله كرد. صبح آنروز زن بابه دهقان خبر شد كه مرغهايش را سگ خورده است. روز ديگر بابه دهقان بز و گوسفند هاي خود را پيش انداخت و برد كه بچراند. بچهء خورد بابه دهقان دويده دويده آمد وبه او گفت كه زود خانه برود. وقتي بابه دهقان خانه آمد، ديد كه بچه هاي اول باري و ششم باري او قد به قد چنگاو شده بودند. بابه دهقان در خانه پاييد تا اول باري و ششم باري باز جنگ نكنند و بچهء خورد خود را به چراگاه پشت بزها و گوسفند ها روان كرد. بچه خورد وقتي به چراگاه رسيد ديد كه بز خيك واري دم كرده و جان ميكند. مرگ بز، بابه دهقان را بسيار جگرخون و پريشان ساخت. بابه دهقان حيران ماند ملامتي را به گردن كي بياندازد. بابه دهقان ناليد كه بز از خاطر بي اتفاقي شما بچه ها مرد. بي اتفاقي زنده گي را برباد مي كند. بي اتفاقي آب را در كوزه خشك مي كند. بابه دهقان از بي اتفاقي بچه ها ي خود خون دل ميخورد. او حيران بود كه با خود خواهي و خود بيني بچه هاي خود چي كند؟ وقتي بابه دهقان فهميد كه مرگش نزديك شده، تمام بچه هاي خود را به دور خو د جمع كرد. بابه دهقان براي بچهء ششم باري گفت كه هفت دانه چوب راست و محكم بياورد. بچه ششم باري پلك زدني هفت دانه تيرليس و راست پيدا كرد و براي پدر خود آورد. بابه دهقان هرهفت دانه تير را با يك رشمه يكجا محكم بسته كرد. بابه دهقان بستهء هفت دانه يي تير را براي هر كدام از بچه هاي خود داد تا بشكنانند. تمام بچه هاي به نوبت زور زدند ولي هيچكدام آنرا شكستانده نتوانستند! پس از آن پيرمرد براي هر كدام يك يك دانه تير داد و به بچه هاي خود گفت كه تير ها را بشكنانند. بچه ها تير ها را به آساني شكستاندند. بچه ء آخري از همه اولتر تير را شكستاند. بعد از آن بابه دهقان گفت كه: اگر باهم اتفاق داشته باشيد، شما هم مثل اين هفت تير قوي مي باشيد. اين مثال عملي بابه دهقان بچه هاي او را متوجه قدر و قيمت اتفاق ساخت و همه قول دادند كه باهم يكدست و متفق باشند. بابه دهقان از خوشحالي در كالاي خود جاي نمي شد.Ÿ
طيبه سهيلا و احمد تكل

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رابطه و حالات روحی پدر با فرزند

پدر ! 1. وقتی پدرت ترا سرزنش می کند، ترا دوست دارد . 2. وقتی بالای تو فشار می آورد، خیر ترا مى خواهد . 3. وقتى تو وی را خام...