۱۳۹۶ خرداد ۵, جمعه

حسني شاگرد اوله






حسني بيبين صداي چيه
پشت در حياط كيه
ببين كيه، در مي زنه
مي خواد به ما سر بزنه
صداي آشنا بود
مملي ناقلابود
حسني كه در را وا كرد
مملي او را صدا كرد
حسن بريم به رود خانه؟
فرار كنيم از تو خانه؟
بريم به صحرا و دشت
به بازي خوب و مشت ؟
مملي برو من نمي آم
همين كلام ختم كلام!
چرا نمي آي به بازي
توكه يه رفيق نازي ؟
الان چه وقت بازيه
آقا مملي حرفا چيه؟
مي خواهم به  خانه بمانم
چونكه مي خوام درس بخانم
حسني مي ره به مدرسه
سر كلاس هندسه
مملي به كوچه ها وله
حسني شاگرد اوله

به انتخاب : ناهيد سياووش 

۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

آرزوی کاووس سیاووش در صنف چهارم مکتب که در صنف چهارم فاکولته به شگوفه نشست



کاووس سیاووش هنگامیکه در صنف چهارم لیسه عبدالهادی داوی در سال 1384 درس میخواند، در مصاحبه با خبرنگار «انیس» تحت عنوان «تشویق، راز موفقیت شاگرد» گفته بود: «میخواهم در آینده دکتر شوم».
خوشبختانه امسال 1396 در صنف چهارم فاکولته طب درس میخواند و این آرزویش به توفیق خداوند برآورده شده است.
توجه خوانندگان را به صفحه 5 شماره (234) / 8/10/1384 روزنامه انیس که این مصاحبه در آن به چاپ رسیده جلب میکنم و از خداوند خواهانم در آینده دکتر کاووس سیاووش به صفت یک متخصص برجسته در خدمت وطن قرار گیرد.
محمد داود سیاووش

نکته: لطفاً بخاطر بزرگنمایی تصویر صفحه 5 شماره 234 مؤرخ 8/10/1384 روزنامه انیس به روی تصویر کلیک کنید!

۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

به بهانه روز جهانی کتاب کودک با این کتابها آشنا شوید

خواهران وبرادران ارجمند!
با آنکه در تقویم رسمی  قید نشده اما روز 2 اپریل مطابق 5حمل مصادف به روزجهانی کتاب کودک میباشد که به همین مناسبت پشتی چند جلد کتاب اطفال را (برگ سبز تهفه درویش)خدمت تان پیشکش میکنم . امیدوارم آنها را پیدا نموده مطالعه نمایید.
















۱۳۹۵ اسفند ۲, دوشنبه

۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

موش وقورباغه





موشي و قورباغه‌اي در كنار جوي آبي باهم زندگي مي‌كردند.
روزي موش به قورباغه گفت: اي دوست عزيز، دلم مي‌خواهد كه بيشتر از اين با تو همدم باشم و بيشتر با هم صحبت كنيم، ولي حيف كه تو اکثر زندگي‌ات را در آب مي‌گذراني و من نمي‌توانم با تو به داخل آب بيايم

قورباغه وقتی اصرار دوست خود را ديد قبول كرد كه نخي پيدا كنند و يك سر نخ را به پاي موش ببندند و سر ديگر را به پاي قورباغه تا وقتي كه بخواهند همديگر را ببينند نخ را بكشند و همديگر را با خبر كنند.

یک روز موش به كنار جوي آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را براي ديدار دعوت كند، ناگهان كلاغي از بالا در يك چشم به هم زدن او را از زمين بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخي كه به پايش بسته شده بود از آب بيرون كشيده شد و ميان زمين و آسمان آويزان بود.
وقتي مردم اين صحنه عجيب را ديدند با تعجب مي‌پرسيدند عجب كلاغ حيله‌گري! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پاي موش را به پاي قورباغه بسته؟!!
قورباغه كه ميان آسمان و زمين آويزان بود فرياد مي‌زد: اين است سزاي دوستي با کسی که هم‌کیش تو نیست . . .


اگر با مردم نااهل دوستی کنید، قربانی خواهید شد.

۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

گفتگوي پنسل و پنسل پاك



به انتخاب ناهید سیاووش
داخل يك قلمدان ريزه، يك پنسل بود و يك پنسل پاك... روزي از روز ها پنسل پاك گفت:
-  چي حال داري دوست عزيز؟
پنسل  به بسيار قهر و غضب جواب داد:
- من كه دوست تو نيستم
پنسل پاك حيران مانده گفت :
- چرا دوست من نيستي؟
پنسل گفت:
- چون من تو را بسيار بد مي بينم
پنسل پاك پرسيد:
- چرا مرا بد مي بيني ؟
پنسل جواب داد:
- بخاطريكه آنچه مي نويسم ، آنرا تو نابود مي كني
پنسل پاك گفت:
- نه، هرگز نه، من هيچ وقت چيز درست را پاك نمیكنم، من هميشه غلطي هارا پاك مي كنم
پنسل به قهر گفت:
- توچي كاره هستي ، وكارت چيست؟
پنسل پاك به بسيار ادب جواب داد:
- من پنسل پاك هستم، و كار من پاك كردن خطاهاست
پنسل گفت:
- اين كه چندان كار نيست
پنسل پاك به بسيار نرمي گفت:
- كار من مثل كار خوب و مفيد است
پنسل به بسيار قهر وغضب گفت:
- تو خطاكار و مغرور هستي
پنسل پاك به مهرباني گفت:
- چطور من خطا كارم؟
پنسل گفت:
- بخاطريكه آنكه مي نويسد بهتر است از آنكه پاك و محو مي كند.
پنسل پاك گفت:
- محونمودن و پاك نمودن غلطي و خطا برابر است با درست نوشتن
پنسل پس از چند لحظه خاموشي سر انجام گفت:
- راست گفتي اي دوست عزيزم
پنسل پاك بسيار خوشحال شده از پنسل پرسيد:
- آيا حالا نيز مرا دوست نداري ؟
پنسل گفت:
- نخير اكنون من احساس ندامت از گفته خود دارم بخاطريكه اگر كسي خطا و غلطي مرا نابود سازد و ازبين ببرد من او را دوست مي دارم
پنسل پاك گفت‌:
- من هيچگاه راستي و درستي را محو و نابود نمي كنم
پنسل گفت:
- ليكن من ترا مي بينم كه هر روز از روز قبلي خورد تر ميشوي
پنسل پاك گفت :
- بخاطر اين خورد ميشوم که براي محو و نابودسازي خطا و غلطي بايد جسم خود را قرباني کنم
پنسل به بسيار حزن و جگر خوني گفت:
- حالا دانستم كه درباره شناخت خودت اشتباه و كوتاهي كرده بودم
پنسل پاك براي پنسل نصيحت گونه گفت:
- ماتا زمانيکه   به کسی قربانی ندهیم  به کسی مصدرخدمت شده نمیتوانیم.
پنسل گفت:
- اي دوست عزيزتو چقدر اراده بلند و حرفهاي شيرين داري
پنسل و پنسل پاك هر دو از همديگر خوش شده باهم يكجا زندگي را از نو شروع كردند  و از هم جدا نمي شدند و بعد از آن با هم اختلاف نداشتند.
پیام : با پاکی  خود از اجتماع دروغ و خدعه ونیرنگ را نابودکنیم