۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

بزرگان مملکت! لطفاً به اطفال حقوق حقه شان را بدهید!

شماره 77/یکشنبه 5 جدی 1389/26 دسمبر 2010
نگارنده: احمد کاووس سیاووش
از نظر کنوانسیون جهانی حقوق طفل که افغانستان نیز یکی از امضأ کنندگان آن میباشد طفل چنین تعریف شده است:کودک، انساني است که سن هجده سالگي را هنوز تمام نکرده است مگر اينکه سن بلوغ از نظر حقوق جاري در کشورهاي مربوطه زودتر تعيين شده باشد.
در ماده چهارم این کنوانسیون وظایف دولت ها در قبال اطفال چنین گفته شده:
حکومتهاي عضو پيمان، اقدامهاي ضروري و مناسب قانوني، اداري و غيره را بعمل مي آورند تا حقوق پذيرفته شده در اين عهدنامه را اجرا نمايند. حکومتها براي تحقق مفاد اين عهدنامه با توجه به حقوق و اوضاع اجتماعي، سياسي و فرهنگي، تا آخرين حد ممکن از تمامي منابع موجود ملي خود و در صورت نياز بين المللي استفاده ميکنند.
متأسفانه در افغانستان حقوق اطفال رعایت نشده و هیچکس حتی به فکر اطفال نیست که اطفال در چه شرایط زیست میکنند؟ در چه شرایط کار میکنند و درس میخوانند؟ و در چه شرایط زندگی خود را ادامه میدهند؟
از بعضی اطفال در مواردی چون قاچاق، توليد و کشت مواد مخدر استفاده میشود که بر اساس ماده 33 کنوانسیون در این ارتباط چنین آمده است:
حکومت ها تمامي اقدامات مناسب همراه استفاده از امکانات قانوني، اداري، اجتماعي و آموزشي را بعمل مي آورند تا کودک را بر عليه موادي که مطابق اسناد بين المللي بعنوان مواد اعتيادآور و مخدر شناخته شده اند، حمايت نمايند و از بکارگيري غيرمجاز کودکان در توليد و يا توزيع اين مواد جلوگيري مي کنند.
در بسیاری از نقاط افغانستان اطفال از حق آموزش و پرورش شان استفاده کرده نمیتوانند که در عهدنامه کنوانسیون جهانی حقوق طفل در مورد چنین گفته شده:
1 حکومت ها حق آموزش و پرورش را براي کودک به رسميت مي شناسند و بويژه براي تحقق آن:
الف) تحصيل دوره ابتدايي را براي همه اجباري و رايگان مي کنند.
ب) مدارس گوناگون آموزشي و حرفه اي را بوجود مي آورند و آنها را بطور ارزان يا رايگان در اختيار افراد کم درآمد قرار مي دهند.
ج) امکان ورود به مدارس عالي را در دسترس همه گذاشته و از آن حمايت مي کنند.
د) مشاوره شغلي و حرفه اي را براي همه کودکان ممکن و قابل دسترسي مي نمايند.
ه) براي کاهش تعداد کودکاني که مکتب را رها مي کنند، تلاش نموده و اقدامات مناسب را براي حضور منظم کودکان در مکتب انجام مي دهند.
2حکومت هاي عضو پيمان کوشش خود را مي کنند تا روند آموزش و پرورش در مکاتب درخور منزلت انساني بوده و با محتواي اين عهدنامه هم خوان باشد.
3حکومت ها از همکاري هاي بين المللي در امور آموزشي و پرورشي استقبال کرده و بخصوص هدف ريشه کني بيسوادي و گسترش فن و دانش را دنبال مي کنند و در اين مورد هم به نيازهاي کشورهاي در حال رشد بيشتر توجه مي شود.
جای افسوس است که با وجود امضای این عهدنامه بزرگان کشور به آن پا بند نبوده و اطفال را طور لازم از حقوق شان برخوردار نمیسازند.
در ماده 45 این کنوانسیون وظایف ارگان های ویژه سازمان ملل در این قبال چنین صراحت یافته:
براي پيشبرد و اجراي قاطع اين پيمان نامه و گسترش همكاري هاي بين المللي در اين رابطه:
الف) كارگاه كمك به كودكان و ديگر سازمان ها و تشكيلات ويژه سازمان ملل،در مسايل مربوط به زمينه كاري خودشان، نماينده سازمان ملل متحد براي اجراي پيمان هاي بين المللي هستند.
كميسيون اگر لازم بداند، مي تواند از اين ارگان هاي ويژه سازمان ملل متحد براي همكاري در زمينه هاي مربوطه دعوت نموده و ياري دريافت كند.
ب) كميسيون حقوق كودكان در صورت لزوم با ارگان هاي سازمان ملل تماس گرفته و با درخواست كتبي همراه ارايه گزارش كشورهاي طرف قرارداد، از مشاوره فني و كارشناسي آن ارگان مربوطه كمك مي گيرد. ج) كميسيون مي تواند جهت اجراي مفاد مربوط به حقوق كودك، به مجمع عمومي پيشنهاد پرسش و درخواست از دبيركل را بنمايد.
د) كميسيون مي تواند بر پايه اطلاعاتي كه طبق ماده 44 و ماده 45 كسب كرده است، پيشنهادات و توصيه هاي لازم را به حكومت مربوطه داده و مجمع عمومي را هم در جريان بگذارد.
پس شما ای موسساتی که به نام موسسات سازمان ملل در افغانستان آمده و برای تأمین این حقوق کار میکنید، چرا خود به این عهدنامه پابند نبوده و اطفال را کمک نمیکنید تا از حقوق شان در افغانستان برخوردار باشند؟Ÿ

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

انجاق یا پنجاق

پنجاق يا انجاق از جمله بازي هاي عام و مروج مي باشد كه با تفاوت هاي اندكي در قراء، محلات و شهرهاي كشور ما بازي مي شود. پنجاق بازي دو نفره بوده، بيشتر دخترانه مي باشد، اما پسران هم به آن علاقه مي گيرند.وسيلة بازي پنجاق كه به شكل مسابقه انجام مي شود، پنج عدد سنگچل كلوله مي باشد. بازيكنان رو بروي هم مي نشينند. نوبت آغاز بازي با جفت و طاق دست معلوم ميشود. مرحلة اول پنجاق كه به نام پشت دست يا پشت چمچه ياد مي شود، اين طور است:
بازيكن دانه ها را با يكدست بالا مي اندازد، پشت دست خود را زير آنها مي گيرد و وقتي سنگ ها به پشت دستش افتادند، آنها را دو باره بالا مي اندازند و مي كوشد آنها را از هوا بگيرد. اگر بعضي از سنگچل ها به زمين بيفتند آنها را به اين طريق بر ميدارد كه يك دانه را بالا مي اندازد و در فاصلة زماني بالا رفتن و پايين آمدن آن يك دانه را از روي زمين بر ميدارد و دانة بالا انداخته شده (دانة دست) خود را هم در هوا مي گيرد. (دانه دست عموماً به ارتفاع نيم متر يا كمتر و بيشتر بالا انداخته ميشود.)هرگاه بازيكن سنگچل روي زمين را برداشته نتواند و يا دانة دست از نزدش بيفتد، نوبتش مي سوزد و اين قاعده در تمام مراحل بازي رعايت مي شود.مرحلة بعدي بازي (يك كك) است. دانه ها (سنگچلها) روي ميدان پراگنده انداخته ميشوند، يكي آن به مثابة سنگ يا دانة دست برداشته مي شود بازيكن مانند مرحله اول با بالا انداختن آن يك يك دانه هاي سنگچل را از روي زمين بر ميدارد.به همين ترتيب مراحل دو تايي، سه تايي و چهار تايي هم يكي بعد از ديگر اجرا ميشود. يعني بازيكن در نوبت خود سنگچل ها را دو دو، سه و چهار تايي در يك نوبت از زمين بر ميدارد و دانه دست خود را هم در هوا ميگيرد. در مناطق شمالي اين مراحل را به نام هاي دو دو قوش، سه سه قوش و چهار چهار قوش ياد مي كنند.سپس مرحلة «عكك» شروع ميشود. سنگچل ها روي زمين انداخته مي شود، بازيكن دانة دست خود را بالا اندخته و قبل از پايين آمدن آن يك دانه را بر مي دارد. بعد اين دانه را همراه با دانه دست خود دو تايي بالا انداخته دانه سومي را از زمين مي گيرد. سه دانه را بالا انداخته و چهارمي را بر ميدارد و بالاخره چهار دانه را بالا انداخته و مي كوشد بدون آنكه دانه هاي بالا انداخته شده به زمين بيفتد دانه پنجمي را هم بردارد. در ضمن اجراي اين مرحله بعضا بازيكن صداي «عكه» را هم تقليد مي كند.وقتي مرحلة عكك ختم شد، نوبت به تخمك مي رسد. سنگها روي زمين انداخته ميشوند، بازيكن با بالا انداختن دانه دست خود، مانند ساير مراحل، يك دانه را از زمين بر ميدارد. وقتي دانه اولي را از كف دستش به زمين ميگذارد و اين كار را ادامه ميدهد تا همه دانه ها برداشته و گذاشته شوند. بعد از آن، دانة دست را بالا مي اندازد و با انگشتانش مانند جاروب سنگچل ها را جمع مي كند، وقتي هر چهار دانه روي ميدان با هم جمع شدند، يا هو گفته دانه دست خود را بالا مي اندازد و قبل از پايين آمدن آن مُشت ميزند و هر چهار دانه را يكجا بر مي دارد و دانه دست خود را هم در هوا مي گيرد. اين مرحله را جمعك (غِندك) مي گويند.هر يك از طرفين بازي كه تمام مراحل بالا را زودتر از حريف خود طي كند به دروازه مي رسد. بازيكني كه نوبت از اوست نوك شصت (انگشت ابهام) و نوك انگشت شهادت (سبابه) دست چپ خود را طوري روي زمين ميگذارد كه انگشت ميانه (انگشت وسطي، انگشت مهين) روي انگشت شهادت قرار گيرد و ميان انگشتان شصت و شهادت يك خاليگاه مانند دروازه هاي گنبدي ايجاد شود. سنگچل ها را با دست راست خود از زير ساعد دست چپ عبور داده و از بالاي دروازه به روي ميدان مي اندازد. حريفش يكي از دانه ها را كه قريب دروازه باشد به نام «سگ» انتخاب مي كند. بازيكن دانه دست خود را بالا مي اندازد و دانه هاي روي ميدان را يكي يكي با سر پنجه هاي خود طرف دروازه ميراند و آنها را به آن طرف دروازه عبور ميدهد. سگ در اول نه تنها عبور داده نمي شود بلكه هر نوع تماس دست يا سنگچل هاي ديگر با سگ نوبت را مي سوزاند. وقتي همه دانه ها از دروازه تير شدند، سگ بايد فقط با يك حركت از دروازه گذشتانده شود. بعد از آن دانه دست در جاي سگ گذاشته ميشود و با «امپلُق» از دروازه تير ميشود.زمانيكه هر يك از طرفين بازي اين مراحل پُر خم و پيچ پنچاق را زودتر از حريف خود به انجام رسانيده توانست، برندة بازي است و حق دارد حريف خود را مجازات كند.بازندة بازي كف دست خود را روي زمين مي گذارد. برنده سنگچل ها را از روي مشخصات آنها (رنگ و ساختمان فزيكي) به نام هاي موش، پشك، كارد، تفنگ و گُرز (دبه) نام گذاري نموده در پشت دست طرف مقابل (بازنده) مي چيند. او با يك حركت مانند مرحله اول (پشت دست يا پشت چمچه) دانه ها را بالا مي اندازد و كشش مي كند قبل از افتيدن به زمين، آنها را در هوا بگيرد. دانه هاي گرفته شده غير فعال مي شوند اما دانه هايي كه به زمين مي افتند، بلاي جان مي شوند.برنده هر يك آنها راگرفته بالا مي اندازد و در فاصله زماني تا پايين آمدن آن، نظر به مشخصات نام دانه (موش چندك، پشك پَرت، كارد زدن با تيغة دست، تفنگ زدن با نوك انگشتان و گرز زدن به مُشت) به پشت دست حريف بازنده كه روي زمين قرار دارد مي زند. اين زدن ها تا سوختن نوبت يا عفو بازيكن ادامه مي يابد.
نتيجه:
پنجاق اطفال را حوصله مند بار آورده، دست و پنجه هاي آنها را قو ي ميسازد، ميان اطفال محبت و صميميت را تقويه ميكند و چون در يك گوشه بازي ميشود، هيچنوع مزاحمت را براي ديگران ايجاد نمي كند.Ÿ

درس نو

سي دي جديد هديه رستگار با ترانه هاي زيبا به نشر رسيد. ترانه هاي اين سي دي از دكتر سميع حامد ميباشد كه دو ترانه آنرا به اطفال عزيز تقديم ميكنيم:
افتو واري طلوع كنيم درس نوه شروع كنيم
بيا بيا
بيا بيا
درس نوه شروع كنيم افتو واري طلوع كنيم
بيا بيا
بيا بيا
***
درس نو ما در باره رنگين كمان اس
درس نو ما در باره رنگين كمان اس
رنگين كمان برابر 1،2،3،4،5،6،7،8،9،10
اوه اوه چقه زياد
كاغذ پران اس
***
افتو واري طلوع كنيم درس نوه شروع كنيم
بيا بيا
بيا بيا
درس نوه شروع كنيم افتو واري طلوع كنيم
بيا بيا
بيا بيا
***
درس نو ما در باره پر طاووس اس
درس نو ما در باره پر طاووس اس
پر طاووس برابر 1،2،3،4،5،6،7،8،9،10
اوه اوه چقه زياد
پر خروس اس
***
افتو واري طلوع كنيم درس نوه شروع كنيم
بيا بيا
بيا بيا
درس نوه شروع كنيم افتو واري طلوع كنيم
بيا بيا
بيا بيا
زنگ مكتب
صبح بخير اي آفتاب دروازه ها وا ميشن
زنگ مكتب مي آيد كوچه ها زيبا ميشن
همصنفي گكايم گل واري
داندان هايشان مثل مرواريد
گپ ميزنن شيرين شيرين گُر واري
***
صبح بخير اي آفتاب دروازه ها وا ميشن
زنگ مكتب مي آيد كوچه ها زيبا ميشن
يك آفتاب صد پرنده هزار پروانه
يك آفتاب صد پرنده هزار پروانه
ميره پيش پيش ما يك قطار پروانه
ميره پيش پيش ما يك قطار پروانه
***
صبح بخير اي آفتاب دروازه ها وا ميشن
زنگ مكتب مي آيد كوچه ها زيبا ميشن
ص مثل صبح ل مثل لاله ح مثل حيات
صلح شيرين است مثل قند و نبات
صلح شيرين است مثل قند و نبات
***
صبح بخير اي آفتاب دروازه ها وا ميشن
زنگ مكتب مي آيد كوچه ها زيبا ميشن
صبح بخير اي آفتاب دروازه ها وا ميشن
زنگ مكتب مي آيد كوچه ها زيبا ميشن
همصنفي گكايم گل واري
داندان هايشان مثل مرواريد
گپ ميزنن شيرين شيرين گُر واري
***
صبح بخير اي آفتاب دروازه ها وا ميشن
زنگ مكتب مي آيد كوچه ها زيبا ميشن

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

يك قصه تازه براي اطفال

شماره 73/يكشنبه 7 قوس 1389/ 28 نومبر 2010
بابك
قصه تازه البوم جديد ترانه ها براي اطفال افغانستان است.
ترانه هاي البوم قصه تازه توسط هنرمند خرد سال و با استعداد موسيقي افغانستان هديه رستگار اجرا شده است. هديه رستگار از كودكي به هنر موسيقي علاقمند بوده و تا حالا داراي دو البوم از ترانه ها براي اطفال افغانستان است. هديه رستگار دختر هنرمندان شهره موسيقي افغانستان فريد رستگار و وجيهه رستگار است، هديه رستگار در كشور آلمان زندگي ميكند و در همانجا فعلاً مصروف آموزش است و دانش آموز مكتب است. هديه رستگار براي هديه دادن البوم ترانه هاي خود به اطفال افغانستان به كابل آمده بود و البوم ترانه هاي خود را كه يك قصه تازه نام گرفته در قالب يك كنسرت تلويزيوني به اطفال افغانستان هديه داد. اين البوم ترانه ها توسط موسسه خدمات انكشافي آلمان تهيه شده است و كنسرت متذكره توسط رييس عمومي موسسه خدمات انكشافي آلمان دكتر ولهيم و خانم دكتر عامه همآهنگ كننده موسسه ded افتتاح شد و به اطفال افغانستان توسط هديه رستگار در قالب 5000 نسخه اهدا گرديد.
اين البوم شامل 10 ترانه است كه بيشتر ترانه هايش در مورد صلح است. شعر و كمپوز اين ترانه ها از دكتر سميع حامد، موزيك البوم از فريد رستگار پدر هديه رستگار بوده و اين البوم توسط خانم وجيهه رستگار مادر هديه رستگار تهيه و تنظيم شده است.كه در ذيل يكي از ترانه هاي البوم براي شما تقديم ميگردد:
پ پ پ پشك پشك
مو مو مو موشك موشك
موشك موشك شك داره
شك سر پشك داره
***
ده دان موشك يك توته پنير
ده پشت كندو ساتكش اس تير
موشك موشك شك داره
شك سر پشك داره
***
پ پ پ پشك پشك
مو مو مو موشك موشك
***
چشم هاي پشك مي كند پل پل
فكر مي كنه تا بزنه چل
موشك موشك شك داره
شك سر پشك داره
***
پ پ پ پشك پشك
مو مو مو موشك موشك
***
كاش پشك و موش دوست مي بودن
ده باره دوستي شعر مي سرودن
موشك موشك شك داره
شك سر پشك داره
***
پ پ پ پشك پشك
مو مو مو موشك موشك

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

كچل كفترباز

شماره 73/يكشنبه 7 قوس 1389/ 28 نومبر 2010
2
پادشاه و حاجی علی کارخانه دار و دیگر پولداران نشسته بودند صحبت میکردند و معطل مانده بودند که کدام دزد زبردست است که در یک شب به این همه خانه دستبرد زده و اینقدر مال و ثروت با خود برده. در این وقت وزیر وارد شد و گفت: پادشاه، چیز غریبی روی داده. کچل خودش نیست اما چوب کفترپرانیاش پشت بام کفتر میپراند و کسی را نمیگذارد به کفترها نزدیک شود.پادشاه گفت: کچل را بگیرید بیارید پیش من.
وزیر گفت: پادشاه، عرض شد که کچل هیچ جا پیدایش نیست. توی آلونک، ننهاش تنهاست. هیچ خبری هم از کچل ندارد.حاجی علی کارخانهدار گفت: پادشاه، هر چه هست زیر سر کچل است. از نشانههاش میفهمم که به خانه همه ما هم کچل دستبرد زده.
آنوقت قضیه نیست شدن عسل و خامه و چایی را گفت. یکی دیگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نیست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.
یکی دیگر گفت: من هم دیدم که آینه قاب طلایی مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم که دیدم آینه نیست شد. حاجی علی راست میگوید، این کارها همه اش زیر سر کچل است.
پادشاه عصبانی شد و امر کرد که قشون آماده شود و برود خانه کچل را محاصره کند و زنده یا مردهاش را بیاورد. درست در همین وقت دختر پادشاه با کنیز محرم رازش نشسته بود و دوتایی حرف میزدند. کنیز که تازه از پیش پیرزن برگشته بود میگفت: خانم، ننه کچل گفت که کچل زنده است و حالش هم خیلی خوب است. امشب میفرستمش میآید پیش دختر پادشاه با خودش حرف میزند…دختر پادشاه با تعجب گفت: کچل میآید پیش من؟ آخر چطور میتواند از میان این همه قراول و قشون بگذرد و بیاید؟ کاش که بتواند بیاید!..
کنیز گفت: خانم، کچلها هزار و یک فن بلدند. شب منتظرش میشویم. حتماً میآید.
در این موقع از پنجره نگاه کردند دیدند قشون خانه کچل را مثل نگین انگشتری در میان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، یکی را سالم نمیتواند درببرد. طفلکی کچل من!..حالا دیگر کفترها پشت بام نشسته بودند و دانه میخوردند. چوب کفترپرانی راست ایستاده بود، بز داشت مرتب خار میخورد و گلولههای سخت و سرشکن پس میانداخت. قشون آماده ایستاده بود. رییس قشون بلند بلند میگفت: آهای کچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشی، یکی را نمیتوانی سالم درببری. خیال کردی… هر چه زودتر تسلیم شو وگرنه تکه بزرگت گوشت خواهد بود… پیرزن در آلونک از ترس بر خود میلرزید. صدای چرخش دیگر به گوش نمیرسید. از سوراخ سقف نگاه کرد اما چیزی ندید. در اینوقت کچل به کفترهاش میگفت: کفترهای خوشگل من، مگر نمیبینید بز چکار میکند؟ برای شما گلوله میسازد. یک کاری بکنید و دلم را شاد کنید و ننهام را راضی کنید… کفترها دایره شدند و پچ و پچی کردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.رییس قشون دوباره گفت: آهای کچل، این دفعه آخر است که میگویم. به تو امر میکنیم حقه بازی و شیطنت را کنار بگذاری. تو نمیتوانی با ما در بیفتی. آخرش گرفتار میشوی و آنوقت دیگر پشیمانی سودی ندارد. هر کجا هستی بیا تسلیم شو!..کچل فریاد زد: جناب رییس قشون، خیلی ببخشید که معطلتان کردم. داشتم بند تنبانم را محکم میکردم، الانه خدمتتان میرسم. شما یک سیگاری روشن بکنید آمدم.
رییس قشون خوشحال شد که بدون دردسر کچل را گیر آورده. سیگاری آتش زد و گفت: عجب حقه ای!.. صدایت از کدام گوری میآید؟
کچل گفت: از گور بابا و ننهات!..
رییس قشون عصبانی شد و داد کشید: فضولی موقوف!.. خیال کردی من کی هستم داری با من شوخی میکنی؟..
در اینوقت صدها کفتر از چهار گوشه آسمان پیدا شدند. کفترهای خود کچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار میخورد و گلوله پس میانداخت. کچل گلوله ای برداشت و فریاد کرد: جناب رییس قشون، نگاه کن ببین من کجام. و گلوله را پراند طرف رییس قشون. رییس قشون سرش را بالا گرفته بود و سیگار بر گوشه لب، داشت به هوا نگاه میکرد که گلوله خورد وسط دو ابرویش و دادش بلند شد. قشون از جا تکان خورد. اما کفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان کردند. گلولهها را به منقار میگرفتند و اوج میگرفتند و بر سر و روی قشون پرتاب میکردند. گلولهها بر سر هر کي میافتاد میشکست. شب، قشون عقب نشست. کچل بز و کفترهاش را برداشت و پایین آمد. آن یکی کفترها هم بازگشتند.پیرزن از پولهایی که کچل داده بود شام راست راستکی پخته بود. مثل هر شب شام دروغی نبود: یک تکه نان خشک یا کمی آش بلغور یا همان نان خالی که روش آب پاشیده باشند. برای کفترها هم گندم خریده بود. بز هم ینجه و جو خورد.پس از شام پیرزن به کچل گفت: حالا کلاه را سرت بگذار و پاشو برو پیش دختر پادشاه. من به او قول دادهام که ترا پیشش بفرستم.
کچل گفت: ننه، آخر ما کجا و دختر پادشاه کجا؟
پیرزن گفت: حالا تو برو ببین حرفش چیه…
کچل کلاه را سرش گذاشت و رفت. از میان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با کنیز محرم رازش شام میخورد. حالش خوب شده بود، به کنیز میگفت: اگر کچل بداند چقدر دوستش دارم، یک دقیقه هم معطل نمیکند. اما میترسم گیر قراولها بیفتد و کشته شود. دلم شور میزند. کنیز گفت: آره، خانم، من هم میترسم. پادشاه امر کرده امشب قراولها را دو برابر کنند. پسر وزیر را هم رییسشان کرده.کچل آمد نشست کنار دختر پادشاه و شروع کرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند نوع مربا و کوکو و آش و اینها. خانم و کنیز یک دفعه دیدند که یک طرف كاسه دارد تند تند خالی میشود و یک ران مرغ هم کنده شد و نیست شد. کنیز گفت: خانم، تو هر چه میخواهی خیال کن، من حتم دارم کچل داخل اتاق است. این کار، کار اوست. نگفتم کچلها هزار و یک فن بلدند!..دختر پادشاه شاد شد و گفت: کچل جانم، اگر در اتاق هستی خودت را نشان بده. دلم برایت یک ذره شده.
کچل صدايش را درنیاورد. کنیز گفت: خانم، ممکن است برای خاطر من بیرون نمیآید. من میروم مواظب قراولها باشم…
کنیز که رفت کچل کلاهش را برداشت. دختر پادشاه یکهو دید کچل نشسته پهلوی خودش. خوشحال شد و گفت: کچل، مگر نمیدانی من عاشق بیقرار توام؟ بیا مرا بگیر، جانم را خلاص کن. پادشاه میخواهد مرا به پسر وزیر بدهد.
کچل گفت: آخر خانم، تو یک شاهزاده ای، چطور میتوانی در آلونک دودگرفته ما بند شوی؟
دختر پادشاه گفت: من اگر پیش تو باشم همه چیز را میتوانم تحمل کنم.
کچل گفت: من و ننهام زورکی زندگی خودمان را درمیآوریم، شکم تو را چه طور سیر خواهیم کرد؟ خودت هم که شاهزاده ای و کاری بلد نیستی.
دختر پادشاه گفت: یک کاری یاد میگیرم.
کچل گفت: چه کاری؟
دختر گفت: هر کاری تو بگویی…
کچل گفت: حالا شد. به ننهام میگویم پشم ریسی یادت بدهد. تو چند روزی صبر کن، من میآیم خبرت میکنم که کی از اینجا در برویم.
کچل و دختر گرم صحبت باشند، به تو بگویم از پسر وزیر که رییس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.
کچل وقتی پیش دختر میآمد دیده بود که پسر وزیر روی چوكي خم شده و خوابیده. عشقش کشیده بود و شمشیر و نیزه او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزیر وقتی بیدار شد و اسلحهاش را ندید، فهمید که کچل آمده و کار از کار گذشته. فوری تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در کنیز را دید. زور زد و در را باز کرد و کچل و دختر پادشاه را گرم صحبت دید. زود در را بست و فریاد زد که: کچل اینجاست. زود بیایید!… کچل اینجاست. پسر وزیر و دیگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هیاهو بیدار شد و بر تخت نشست و امر کرد زنده یا مرده ی کچل را پیش او بیاورند. رییس قراولها که همان پسر وزیر باشد، و چند تای دیگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روی تختش دراز کشیده بود و قصه میخواند. از کچل خبری نبود. پسر وزیر که عاشق دختر هم بود ازش پرسید: شاهزاده خانم، تو ندیدی این کچل کجا رفت؟ قراول میگوید یک دقیقه پیش اینجا بود.دختر به تندی گفت: پدرم پاک بی غیرت شده. به شما اجازه میدهد شبانه وارد اتاق دختر مریضش بشوید و شما هم رو دارید و این حرفها را پیش میکشید. زود بروید بیرون!
پسر وزیر با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است که تمام سوراخ سنبهها را بگردیم. من مأمورم و تقصیری ندارم.
آنوقت همه جای اتاق را گشتند. چیزی پیدا نشد مگر شمشیر و نیزه پسر وزیر که کچل با خودش آورده بود و زیر تخت قایمش کرده بودند. پسر وزیر گفت: شاهزاده خانم، اینها مال من است. کچل ازم ربوده. اگر خودش اینجا نیست، پس اینها اینجا چکار میکند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد. در این موقع کچل پهلوی دختر پادشاه ایستاده بود و بیخ گوشی برايش میگفت: تو نترس، دختر، چیزی به روی خودت نیار. همین زودیها دنبالت میآیم. بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسید. سه چهار نفر در آستانه در ایستاده بودند و گذشتن ممکن نبود. خواست شلوغی راه بیندازد و در برود که یکهو پایش به چیزی خورد و کلاهش افتاد.کچل هر قدر زبان ریزی کرد که کلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پیش پادشاه بروم، پسر وزیر گوش نکرد. پادشاه غضبناک بر تخت نشسته بود و انتظار میکشید. وقتی کچل پیش تختش رسید داد زد: حرامزاده، هر غلطی کردی به جای خود- خانه مردم را چاپیدی، قشون مرا محو کردی، اما دیگر با چه جرئتی وارد اتاق دختر من شدی؟ همین الان امر میکنم وزیرم بیاید و سرب داغ به گلویت بریزد.کچل گفت: پادشاه هر چه امر بکنی راضی ام. اما اول بگو دستهام را باز بکنند و کلاهم را به خودم بدهند که بی ادبی میشود پیش پادشاه دست به سینه نباشم و سربرهنه بایستم.
پادشاه امر کرد که دستهاش را باز کنند و کلاهش را به خودش بدهند. پسر وزیر خواست کلاه را ندهد، اما جرئت نکرد حرف روی حرف پادشاه بگوید و کلاه را داد و دستهاش را باز کرد. کچل کلاه را سرش گذاشت و ناپدید شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر کجا رفتی؟ چرا قایم باشک بازی میکنی؟ پسر وزیر ترسان ترسان گفت: قربان، هیچ جا نرفته، زیر کلاه قایم شده، امر کن درها را ببندند، الان در میرود. کچل تا خواست به خودش بجنبد و جیم شود که دید حسابی تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره کردند به طوری که حتی موش هم نمیتوانست سوراخی پیدا کند و دربرود. پادشاه وقتی دید کچل گیر نمیآید جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر کرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده وزیر را!.. پسر وزیر به دست و پا افتاد و التماس کرد. پادشاه گفت:حرامزاده، تو که میدانستی کلاه نمدی کچل چطور کلاهی است چرا به من نگفتی؟.. جلاد، رحم نکن بزن گردنش را!.. و بدین ترتیب پسر وزیر نصف شب گذشته کشته شد.حالا به تو بگویم از دختر پادشاه. وقتی دید کچل تو هچل افتاد و پسر وزیر کشته شد، به کنیزش گفت: هیچ میدانی که اگر وزیر بیاید پای ما را هم به میان خواهد کشید؟ پس ما دست روی دست بگذاریم و بنشینیم که چی؟ پاشو برویم پیش ننه کچل. بلکه کاری شد و کردیم. طفلک کچل جانم دارد از دست میرود. قراولها سرشان چنان مصروف بود که ملتفت رفتن اینها نشدند. پیرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم میرشت. بز و کفترها خوابیده بودند. دختر پادشاه به پیرزن گفت که کچل چطوري تو هچل افتاد و حالا باید یک کاری کرد. پیرزن فکری کرد و رفت بز را بیدار کرد، کبوترها را بیدار کرد و گفت: آهای بز ریشوی زرنگم، آهای کفترهای خوشگل کچلکم، پسرم در خانه پادشاه تو هچل افتاده. یک کاری بکنید، دل کچلکم را شاد کنید و مرا راضیام کنید. این هم دختر پادشاه است و میخواهد عروسم بشود، از غم آزادش کنید!..بز خوردنی خواست، پیرزن و دخترها برایش خار و برگ درخت توت آوردند. کفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا کرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پیرزن تنور را آتش کرد، ساج رویش گذاشت که برای کفترها گندم برشته کند. کفترها گندم میخوردند و گلولهها را برمیداشتند و به هوا بلند میشدند و آنها را میانداختند بر سر و روی قشون و قراول. در تاریکی شب کسی کاری از دستش برنمیآمد. حالا وزیر هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر یکی دو ساعت اینطوري بگذرد کفترها در و دیوار را بر سرمان خراب میکنند، بهتر است کچل را رها کنیم بعد بنشینیم یک فکر درست و حسابی بکنیم. پادشاه سخن وزیر را پسندید. امر کرد درها را باز کردند و خودش بلند بلند گفت: آهای کچل، بیا برو گورت را از اینجا گم کن!.. روزی بالاخره به حسابت میرسم. چند دقیقه در سکوت گذشت. کچل از حیاط داد زد: قربان، از فرصت استفاده کرده به خدمتتان عرض میکنم که هیچ جا با خواستگار اینطوری رفتار نمیکنند…پادشاه گفت: احمق، تو کجا و خواستگاری دختر پادشاه کجا؟
کچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگویم کفترها آرام بگیرند. من و دخترت عاشق و معشوقیم.
پادشاه گفت: من دیگر همچو دختر بیحیایی را لازم ندارم. همین حالا بیرونش میکنم…
پادشاه چند تا از نوکرها را دنبال دخترش فرستاد که دستش را بگیرند و از خانه بیرونش کنند. نوکرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته. کچل دیگر چیزی نگفت و اشارهای به کفترها کرد و رفت به خانهاش. ننهاش، دختر پادشاه و کنیزش شیر داغ کرده میخوردند.کچل با مختصر زر و زیوری که دختر پادشاه آورده بود و با پولی که خودش و ننهاش و دختر پادشاه به دست میآوردند، خانه و زندگی خوبی ترتیب داد. اما هنوز خارکنی میکرد و کفتر میپراند و بزش را زیر درخت توت میبست و ننهاش و زنش در خانه پشم میرشتند و زندگیشان را درمیآوردند. کنیز را هم آزاد کرده بودند رفته بود شوهر کرده بود. او هم برای خودش صاحب خانه و زندگی شده بود. حاجی علی کارخانهدار و دیگران هنوز هم پیش پادشاه میآمدند و از دست کچل دادخواهی میکردند، به خصوص که کچل باز گاهگاهی به ثروتشان دستبرد میزد. البته هیچوقت چیزی برای خودش برنمیداشت. پادشاه و وزیر هم هر روز مینشستند برای کچل و کفترهاش نقشه میکشیدند و کلک جور میکردند. پادشاه پسر کوچک وزیر را رییس قراولها کرده بود و دهن وزیر را بسته بود که چیزی درباره کشته شدن پسر بزرگش نگوید…همه قصه گوها میگویند که « قصه ما به سر رسید». اما من یقین دارم که قصه ما هنوز به سر نرسیده. روزی البته دنبال این قصه را خواهیم گرفت…Ÿ

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

مسی توانست کشورش را به پیروزی مقابل برزیل برساند

آرژانتین با تک گل لیونل آندرس مسی توانست در مسابقه دوستانه که بین این تیم و برزیل در دوهه برگزار شده بود به پیروی برسد. البته کار کرد لیونل مسی در این بازی قابل قدر بود چنانکه در اول برزیلی ها توانستند یک شوت به سوی دروازه حریف شلیک کنند که به پایه گل برخورد کند، مسی نیز نگذاشت تا تیمش ضعیف معلوم شود و او هم یک شوتی از راه دور را به سوی دروازه برزیل شلیک کرد که آنهم به پایه گل برخورد کرده و از خوشبختی برزیلی ها به خارج میدان رفت.
تا دقایق 90 این بازیکن فقط خواست تا گل ساز باشد و شیوه گل ساختن را پیش گرفته بود اما بعد از دقیقه 90 که دو دقیقه وقت اضافه برای این بازی در نظر گرفته شد فهمید که با این گلسازی های او چیزی ساخته و پرداخته نمیشود که در نتیجه یک حرکت انفجاری درست در دقیقه 92 برای آرژانتین گل زنی کرد که این اولین گل مسی علیه تیم برزیل بود که بالاخره این مسابقه به نتیجه یک بر صفر به نفع آرژانتین خاتمه یافت.
البته قابل یاد آوریست که بر اساس آمار سایت گل مسی در این بازی درجه 8.0 را به دست آورده مرد بازی شناخته شد.

کچل کفترباز

یکشنبه 30 عقرب 1389/ 21 نومبر 2010

برادران و خواهران عزیز! بخاطر رشد قدرت تخیل نویسندگی و داستان نویسی شما عزیزان در این شماره خواستیم تا برای شما یکی از شهکار های صمد بهرنگی را به نشر بسپاریم :

در زمانهای قدیم کچلی با ننة پیرش زندگی میکرد. خانه شان حیاط کوچکی داشت با یک درخت توت که بز سیاه کچل پای آن میخورد و نشخوار میکرد و ریش میجنباند و زمین را با ناخنهاش میکند و بع بع میکرد. اتاقشان رو به قبله بود با یک پنجرة کوچک و تنوری در وسط و سکویی در بالا و سوراخی در سقف رو به آسمان برای دود و نور و هوا و اینها. پنجره را کاغذ کاهی چسبانده بودند، به جای شیشه. دیوارها کاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف. کچل صبحها میرفت به صحرا، خار و علف میکند و پشته میکرد و میآورد به خانه، مقداری را به بز میداد و باقی را پشت بام تلنبار میکرد که زمستان بفروشد یا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها کفتر میپراند. کفترباز خوبی بود. ده پانزده کفتر داشت. سوت هم قشنگ میزد. پیرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ریسی اش مینشست و پشم میرشت. مادر و پسر (اینطور) زندگیشان را در میآوردند.خانة پادشاه روبروی خانة اینها بود. عمارت بسیار زیبایی بود که عقل از تماشای آن حیران میشد. دختر پادشاه عاشق کچل شده بود. هر وقت که کچل پشت بامشان کفتر میپراند دختر هم با کلفت ها و کنیزهاش به ایوان می آمد و تماشای کفتر بازی کچل را میکرد به سوتش گوش میداد. گاهی هم با چشم و اشاره چیزهایی به کچل میگفت. اما کچل اعتنایی نمیکرد. طوری رفتار میکرد که انگاری ملتفت دختر نیست. اما راستش، کچل هم عاشق بیقرار دختر پادشاه بود ولی نمیخواست دختر این را بداند. میدانست که پادشاه هیچوقت نمیآید دخترش را به یک بابای کچل بدهد که در دار دنیا فقط یک بز داشت و ده پانزده تا کفتر و یک ننة پیر. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمیتواند در آلونک دود گرفتة آنها بند شود و بماند.دختر پادشاه هر کاری میکرد نمیتوانست کچل را به حرف بیاورد. حتی روزی دل گوسفندی را سوراخ سوراخ کرد و جلو پنجره اش آویخت، اما کچل باز به روی خود نیاورد. کنار تل خارها کفترهاش را میپراند و سوت میکشید و به صدای چرخ ننه اش گوش میداد. آخر دختر پادشاه مریض شد و افتاد. دیگر به ایوان نمیآمد و از پنجره تماشای کچل را نمیکرد. پادشاه تمام حکیم ها را بالای سر دخترش جمع کرد. هیچ کدام نتوانست او را خوب بکند. همة قصه گوها در این جور جاها میگویند« دختر پادشاه راز دلش را بر کسی فاش نکرد». از ترس یا از شرم و حیا. اما من میگویم که دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتی شنید دخترش عاشق کچل کفترباز شده عصبانی شد و داد زد: اگر یک دفعةدیگر هم اسم این کثافت را بر زبان بیاری، از شهر بیرونت میکنم. مگر آدم قحط بود که عاشق این کثافت شدی؟ ترا خواهم داد به پسر وزیر. والسلام. دختر چیزی نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزیر را پیش خواند و گفت: وزیر، همین امروز باید کفترهای کچل را سر ببری و قدغن کنی که دیگر پشت بام نیاید. وزیر چند تا از نوکرهای ورزشکار خودش را فرستاد به خانة کچل. کچل از همه جا بیخبر داشت کفترها را دانه میداد که نوکرهای ورزشکار به خانه ریختند و در یک چشم به هم زدن کفترها را سربریدند و کچل را کتک زدند و تمام بدنش را آش و لاش کردند و برگشتند. یک پای چرخ پیرزن را هم شکستند، کاغذهای پنجره را هم پاره کردند و برگشتند.کچل یک هفتة تمام جنب نخورد. توی آلونکشان خوابیده بود و ناله میکرد. پیرزن مرهم به زخمهاش میگذاشت و نفرین میکرد. سر هفته کچل آمد نشست زیر درخت توت که کمی هواخوری بکند و دلش باز شود. داشت فکر میکرد کفترهاش را کجا خاک کند که صدایی بالای سرش شنید. نگاه کرد دید دو تا کبوتر نشسته اند روی درخت توت و حرف میزنند.یکی از کبوترها گفت: خواهر جان، تو این پسر را میشناسی اش؟دیگری گفت: نه، خواهر جان.کبوتر اولی گفت: این همان پسری است که دختر پادشاه از عشق او مریض شده و افتاده و پادشاه به وزیرش امر کرده، وزیر و نوکرهاش را فرستاده کفترهای او را کشته اند و خودش را کتک زده اند و به این روزش انداخته اند. پسر به فکر این است که کفترهاش را کجا چال بکند.کبوتر دومیگفت: چرا چال میکند؟کبوتر اولی گفت: پس تو میگویی چکار بکند؟کبوتر دومیگفت: وقتی ما بلند میشویم چهار تا برگ از زیر پاهامان میافتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شیر بز به سر و گردن کفترهاش بمالد کفترها زنده میشوند و کارهایی هم میکنند که هیچ کفتری تاکنون نکرده...کبوتر اولی گفت: کاش که پسر حرفهای ما را بشنود!..کفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زیر پاهاشان جدا شد. کچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شیر شد. کچل بادیه آورد. بز را دوشید و از شیرش به سر و گردن کفترهاش مالید. کفترها دست و پایی زدند زنده شدند کچل را دوره کردند. پیرزن به صدای پرزدن کفترها بیرون آمد. کچل احوال کفترها را به او گفت.پیرزن گفت: پسر جان، دست از کفتر بازی بردار دیگر. این دفعه اگر پشت بام بروی پادشاه میکشدت.کچل گفت: ننه، کفترهای من دیگر از آن کفترهایی که تا حال دیده ای، نیستند. نگاه کن...آنوقت کچل به کفترهاش گفت: کفترهای خوشگل من، یک کاری بکنید و دلم را شاد کنید و ننه ام را راضی کنید. کفترها دایره شدند و پچ و پچ کردند و یکهو به هوا بلند شدند رفتند. کچل و ننه اش ماتشان برد. مدتی گذشت. از کفترها خبری نشد.پیرزن گفت: این هم وفای کفترهای خوشگل تو!..حرف پیرزن تمام نشده بود که کفترها در آسمان پیدایشان شد. یک کلاه نمدی با خودشان آورده بودند. کلاه را دادند به کچل.پیرزن گفت: عجب سوقاتی گرانبهایی برایت آوردند. حالا ببین اندازة سرت است یا نه.کچل کلاه نمدی را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم میآید. نه؟پیرزن با تعجب گفت: پسر، تو کجایی؟کچل گفت: ننه، من همینجام.پیرزن گفت: کلاه را بده من ببینم.کچل کلاه را برداشت و به ننه اش داد. پیرزن آن را سرش گذاشت. کچل فریاد کشید: ننه، کجا رفتی؟پیرزن جواب نداد. کچل مات و متحیر دوروبرش را نگاه میکرد. یکهو دید صدای چرخ ننه اش بلند شد. دوید به اتاق. دید چرخ خود به خود میچرخد و پشم میریسد. حالا دیگر فهمید که کلاه نمدی خاصیتش چیست. گفت: ننه، دیگر اذیتم نکن کلاه را بده بروم یک کمی خورد و خوراک تهیه کنم. دارم از ضعف و گرسنگی میمیرم.پیرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهی زد، کلاه را بدهم.کچل گفت: قسم میخورم که دست به چیزهایی نزنم که برای من حرامند.پیرزن کلاه را به کچل داد و کچل سرش گذاشت و بیرون رفت.چند محله آن طرفتر حاجی علی پارچه باف زندگی میکرد. چند تا کارخانه داشت و چند صد تا کارگر و نوکر و کلفت. کچل راه میرفت و به خودش میگفت: خوب، کچل جان، حساب کن ببین مال حاجی علی برایت حلال است یا نه. حاجی علی پولها را از کجا میآورد؟ از کارخانه هاش. خودش کار میکند؟ نه. او دست به سیاه و سفید نمیزند. او فقط منفعت کارخانه ها را میگیرد و خوش میگذراند. پس کی کار میکند و منفعت میدهد، کچل جان؟ مخت را خوب به کار بینداز. یک چیزی ازت میپرسم،درست جواب بده. بگو ببینم اگر آدمها کار نکنند، کارخانه ها چطور میشود؟ جواب: تعطیل میشود. سؤال: آنوقت کارخانه ها باز هم منفعت میدهد؟ جواب: البته که نه. نتیجه: پس، کچل جان، از این سؤال و جواب چنین نتیجه میگیریم که کارگرها کار میکنند اما همه منفعتش را حاجی برمیدارد و فقط یک کمی به خود آنها میدهد. پس حالا که ثروت حاج علی مال خودش نیست، برای من حلال است.کچل با خیال راحت وارد خانه حاجی علی پارچه باف شد. چند تا از نوکرها و کلفتها در حیاط بیرونی در رفت و آمد بودند. کچل از میانشان گذشت و کسی ملتفت نشد. در حیاط اندرونی حاجی علی با چند تا از زنهایش نشسته بود لب حوض روی تخت و عصرانه میخورد. چایی میخوردند با عسل و خامه و نان سوخاری. کچل دهنش آب افتاد. پیش رفت و لقمه بزرگی برای خودش برداشت. حاجی علی داشت نگاه میکرد که دید نصف عسل و خامه نیست. بنا کرد به دعا خواندن و بسم اللهگفتن و تسبیح گرداندن. کچل چایی حاجی علی را از جلوش برداشت و سرکشید. این دفعه زنها و حاجی علی از ترس جیغ کشیدند و همه چیز را گذاشتند و دویدند به اتاقها. کچل همه عسل و خامه را خورد و چند تا چایی هم روش و رفت که اتاقها را بگردد. توی اتاقها آنقدر چیزهای گرانقیمت بود که کچل پاک ماتش برده بود. شمعدانهای طلا و نقره، پرده های زرنگار، قالیها و قالیچه های فراوان و فراوان، ظرفهای نقره و بلور و خیلی خیلی چیزهای دیگر. کچل هر چه را که پسند میکرد و در جیبهاش جا میگرفت برمیداشت.خلاصه، آخر کلید گاو صندوق حاجی را پیدا کرد. شب که همه خوابیده بودند، گاو صندوق را باز کرد و تا آنجا که میتوانست از پولهای حاجی برداشت و بیرون آمد. به خانه های چند تا پولدار دیگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود که به طرف خانه راه افتاد. کمی پول برای خودشان برداشت و باقی را سر راه به خانه های فقیر داد. در خانه ها را میزد، صاحبخانه دم در میآمد، کچل میگفت: این طلای مختصر و دو هزار تومن را بگیر خرج بچه هات بکن. سهم خودت است. به هیچکس هم نگو. صاحبخانه تا میآمد ببیند پشت در کی هست و صدا از کدام طرف میآید، میدید یک مشت طلا و مقدار زیادی پول جلو پاش ریخت و تازه کسی هم آن دور و برها نیست.کچل دیروقت به خانه رسید. پیرزن نخوابیده بود. نگران کچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر کرده بود. کفترها داخل آلونک اینجا و آنجا سرهاشان را در بالشان کرده بودند و خوابیده بودند. کچل بیصدا وارد آلونک شد و نشست کنار ننه اش یکهو کلاه از سر برداشت. پیرزن تا پسرش را دید شاد شد. گفت: تا این وقت شب کجا بودی، پسر؟کچل گفت: خانه حاجی علی پارچه باف. مال مردم را ازش میگرفتم.پیرزن برای کچل آش بلغور آورد. کچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام که اگر یک هفته تمام لب به چیزی نزنم، باز هم گرسنه نمیشوم.پیرزن خودش تنهایی شام خورد و از شیر بز نوشید و پا شدند خوابیدند.کچل پیش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو کفترها ریخت. فردا صبح زود کلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا کرد به کفتر پراندن و سوت زدن. یک چوب بلندی هم دستش گرفته بود که سرش کهنه ای بسته بود. دختر پادشاه، مریض پشت پنجره خوابیده بود و چشم به پشت بام دوخته بود که یکهو دید کفترهای کچل به پرواز درآمدند و صدای سوتش شنیده شد اما از خودش خبری نیست. فقط چوب کفترپرانیش دیده میشد که در هوا اینطرف و آنطرف میرفت و کفترها را بازی میداد. نوکرهای وزیر به وزیر گفتند و وزیر به پادشاه خبر برد که کچل کارش را از سر گرفته و ممکن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزیر را فرستاد که برود کفترها را بگیرد و بکشد. از این طرف دختر پادشاه نگران کچل شد و کنیز محرم رازش را فرستاد پیش پیرزن که خبری بیاورد و به پیرزن بگوید که دختر پادشاه عاشق بیقرار کچل است، چاره ای بیندیشد. از این طرف حاجی علی و دیگران اشتلم کنان به قصر پادشاه ریختند که: پدرمان درآمد، زندگیمان بر باد رفت. پس تو پادشاه کدام روزی هستی؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان... اینها را همینجا داشته باش، به تو بگویم از خانه کچل.کچل کلاه به سر پشت بام کفتر میپراند و پیرزن چادر به سر زیر بام پشم میرشت و بز در حیاط میگشت و دنبال برگ درخت توت میگشت که باد میزد و به زمین میانداخت. پیرزن یکهو سرش را بلند کرد دید بز دارد به صورتش نگاه میکند. پیرزن هم نگاه کرد به چشمهای بز. انگاری بز گفت که: کچل و کفترها در خطرند. پایین شو برگ توت برای من بیار بخورم و بگویم چکار باید بکنی. پیرزن دیگر معطل نکرد. پایین شد رفت با چوب زد و برگها را به زمین ریخت. بز خورد و خورد و شکمش باد کرد. آنوقت زل زد به صورت پیرزن. انگار به پیرزن گفت: تشکر میکنم. حالا تو برو داخل. من خودم میروم پشت بام کمک کچل و کفترها. پیرزن دیگر چیزی نگفت و داخل رفت. بز از پلکانی که پشت بام میخورد بالا رفت و رسید کنار تل خار و بنا کرد باز به خوردن. چیزی نگذشته بود که چند تا از نوکرهای وزیر به حیاط ریختند. چوب کفترپرانی در هوا اینطرف و آنطرف میرفت. هر که میخواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب میزدش و میانداختش پایین، آخر همه شان برگشتند پیش وزیر. دختر پادشاه همه چیز را از پشت پنجره میدید و حالش کمی خوب شده بود. این برایش دلخوش کنکی بود.Ÿ بقیه در آینده

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

Argentina 1-0 Brazil

Messi's shot in the dying stages hands Argentina victory over Brazil in Doha
By Jonathan Stevenson
Lionel Messi scored deep into injury time as Argentina earned victory over Brazil in their friendly in Qatar.
Messi collected a pass from Ezequiel Lavezzi, dribbled past two defenders and brilliantly squeezed a shot into the far corner from 18 yards to win it.
Brazil had gone close in the first half when Ronaldinho's back-heel was saved and Dani Alves struck the crossbar.
Argentina replied with a Messi shot that clipped the outside of the post, but the forward was not to be denied.
The goal, a typically wonderful effort from the Barcelona maestro, was Messi's first in five matches against Brazil and earned him his first win against Argentina's main rivals.
606: DEBATE
Take a bow son, take a bow. We are lucky to be watching this guy playing in his prime
SuperSamirNasri8

It had seemed as though the game was drifting towards a goalless conclusion after a hugely entertaining first half and soporific second, but the reigning Fifa World Player of the Year conjured up yet another piece of magic to have the decisive say.
The way the match began, it scarcely seemed plausible that we would have to wait 92 minutes for a goal at the Khalifa International Stadium in Doha.

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

آیا بروس لی یک استاد واقعی بود؟

بروس مشت ها و لگدها را در مقابل هدف های زنده یا در برابر یک مدل مهیب و شبیه سازی شده آموزش می داد. تنها صداهای ناشی از برخورد ضربه به هدف برای او کافی نبود. وی می خواست بداند که آیا ضربه اش مؤثر بوده یا خیر.
مرد واقعی رنسانس، بروس لی علاوه بر آنکه مبارزی نیرومند بود، هنرمند، شاعر، نویسنده و بازیگری توانا و بااستعداد نیز بود.
او در تکنیک های دست، دفاع شخصی و لگدهای کوتاه و بلند پا را به شیوه ای منحصر به فردی در هم آمیخت که در آن زمان به طور گسترده مورد انتقاد اکثر هنرمندان رزمی قدیمی و سنتی قرار گرفت.
امروزه بیشتر هنرمندان رزمی، به شیوه مشابهی آموزش می بینند. تفاوت در این است که بروس لی آن قدر بااستعداد بود که در ۳۵ سال پیش بسیار فراتر از زمان خود پیش برود. اگر این حرف را باور ندارید، صحنه شروع فیلم ”اژدها وارد می شود“ را ببینید که یک مبارزه آزاد واقعی است.
در زمان لی هیچ وسیله آموزشی وجود نداشت. او خودش مجبور به اختراع آنها بود. دستکش های متمرکز او و دستکش های مبارزه اش بسیار شبیه آنهائی است که امروزه در آموزش MMA استفاده می شود.
اگر شما بعضی از تکنیک ها را در کتاب ها یا فیلم هایش ببینید درخواهید یافت که شیوه او هنوز هم در رینگ و صحنه مبارزه به طور مؤثر قابل استفاده است.
اگر چه تکنیک های استفاده شده در فیلم هایش کمی نمایشی تر است، اما با این حال سرشار از خرد و دانش هنرهای رزمی است. او کار بیشتر حریفانش را با مبارزه و درگیری تمام می کرد. در فیلم ”راه اژدها“ او کار چک نوریس را با آسیب رساندن جدی به گردنش به پایان رساند. در فیلم ”بازی مرگ“ او کریم عبدل جبار را با یک ضربه مغلوب کرد و در فیلم ”رئیس بزرگ“ مبارزه نهائی را با یک حرکت به پایان رساند.
بروس لی همیشه فراتر از عصر و دوره خودش به نظر می آمد. قصد جسارت و توهین نیست، ولی به نظر می آید، تکنیک هائی که امروزه در جیت کان دو JKO استفاده می شود تأثیر بسیار زیادی از سایر هنرهای رزمی مانند: Fillipino، Kali، wing Tsun گرفته است. منظور این است که کمتر جیت کان دو کائی پیدا می شود در صورتی که مورد تهاجم قرار می گیرد از ضربه پا استفاده نماید. اما بروس یک پاکار بسیار حرفه ای بود.
بروس لی به همه ثابت کرد، این مهم نیست که شما چقدر آموزش دیده باشید، بلکه آنچه مهم است این است که چقدر زیرکانه آموزش دیده باشید. بسیاری از مردم حرف های جالبی در مورد وی نمی زنند، بعضی ادعا می کنند که هیکل بروس لی بیش از حد حنیف بود و ضعیف تر از آنکه بتواند در مقابل یک ضربه قوی مقاومت نماید.
عده ای دیگر می گویند با وجود آنکه آموزش های بروس لی استفاده از وزن های آزاد را نیز دربرداشت، اما او نمی توانست وزنه ای را به اندازه ای که قهرمانان امروز می توانند بلند کند. افراد دیگری می گویند توانائی او واقعاً در رینگ به اثبات نرسیده است. بعضی دیگر که فیلم های او را دیده اند و مورد دقت و بررسی قرار داده اند اعتقاد بر آن است، بیشتر سمینارها دیدن فیلم های آموزشی یاد گرفته اند.
تکنیک هائی که در کتاب هایشان استفاده گردیده، بسیار الهام بخش تر از آنچه که تاکنون دیده شده است. کتاب های رزمی زیادی به چاپ می رسد، اما در هر کتاب یک یا دو تکنیک بدون استفاده وجود دارد. اما کتاب های بروس لی اصلاً اینگونه نیست هیچ تکنیک بی فایده و به درد نخور در آن پیدا نمی شود.
بروس لی برای اولین بار کهنه و نو را در نرخ های رزمی مدرن به هم متصل کرد. او به سادگی فقط می توانست بپذیرد که شاگرد یکی از آخرین استادان هنرهای رزمی یعنی استاد یپ من Yip man بوده و می توانست نماینده Wing Tsun Kung Fu در آمریکا باشد و تنها به کسب درآمد فکر کند. اما بروس لی روحی خستگی ناپذیر داشت. دیر یا زود او به ضعف اصلی Wing Tsun پی برد.
بعی ها با چند ضربه مشت به زمین نمی افتند. امروزه ما در پدیده های هنرهای رزمی مشاهده می کنیم، بعضی از مبارزان چندین ضربه به سرشان اصابت می کند ولی قادر هستند مبارزه را همچنان ادامه دهد.
بروس لی شیوه منحصربه فردی از مبارزه را خلق کرد، به چند مورد این شیوه که از نقاط قوت بسیاری برخوردار است، اشاره می نمائیم:
۱) او از ضربات پا به سر حریف به خوبی استفاده می کرد. اگر او (همان طور که عده ای ادعا می کنند) برای چنین ضربه هائی آموزش ندیده بود، از آنها استفاده نمی کرد. ضربات پاهای بالای وی می توانست بسیار مؤثر باشد، خصوصاً ضربات دورانی، ما نظاره گر صدها مبارزه بوده ایم و تا به حال ندیده ایم کسی ضربه ای به سرش بخورد و به زمین نیافتد. حتی مبارزه نیرومندی مثل دان فری Dan Frye نتوانست در مقابل ضربه دورانی که ژروم لی بنر Jerome Le Banner به سر او نواخت، از خود مقاومت نشان دهد.
۲) بروس لی اولین کسی بود که از روش های آموزش بوکس و وسایل حفاظتی استفاده کرد.
۳) بروس لی پیش از آموزش، هر تکنیک و چگونگی اثر آن را به صورت جداگانه توضیح می داد و پیرامون آن صحبت می کرد. در حالی که قبل از آن در هنرهای رزمی اگر کسی سؤال می کرد از مدرسه اخراج می شد.
۴) بروس مشت ها و لگدها را در مقابل هدف های زنده یا در برابر یک مدل مهیب و شبیه سازی شده آموزش می داد. تنها صداهای ناشی از برخورد ضربه به هدف برای او کافی نبود. وی می خواست بداند که آیا ضربه اش مؤثر بوده یا خیر.
۵) وی اولین استاد هنرهای رزمی بود که بر اهمیت کار سیستم قلب و عروق تأکید می کرد. او واقعاً از دیدن اساتید بر مدعا که حتی قادر نبودند، در رینگ مقابل یک بوکسور دوام بیاورند، خسته شده بود.
بروس بهترین نوع تمرین را استقامت و بهبود سیستم قلب و عروق را دویدن می دانست.
۶) اکثر هنرهای رزمی در آموزش های خود اشتباهات معمولی را دارند. بعضی از آنها هنرجویان را در مقابل حملات حریفان به شیوه ای رباط مانند آموزش می دهند به طوری که هیچ حریفی این چنین حمله نمی کند. مطمئن باشید، اکثر مهاجمان با ضربات مشت ضعیف یا با استفاده از حرکات رزمی باستانی به شما حمله نخواهد کرد.
در حالی که بروس شاگردانش را در مقابل ضربات تهاجمی به شیوه ای مدرن آموزش می داد.
بروس لی کمک زیادی به گسترش و شناساندن هنرهای رزمی به جهان کرد. او همیشه در قلب کسانی که در هنرهای رزمی فعالیت دارند جا دارد. بروس لی از سوی بسیاری از رزمی کاران به عنوان بزرگترین هنرمند رزمی قرن ۲۰ شناخته می شود.
ماهنامه دنیای کاراته

بازیگر خردسال فلم برباد رفته درگذشت

شماره 71/پنجشنبه 20 عقرب 1389/ 11 نومبر 2010
کامی کینگ کانلن، که در سن پنج سالگی در فیلم برباد رفته بازی کرده بود، در اثر ابتلا به سرطان ریه در 76 سالگی درگذشت.کامی کینگ کانلن در فیلم بر باد رفته نقش فرزند خردسال اسکارلت اوهارا و رت باتلر را بازی کرده بود.او در این فیلم کلاسیک که در سال ۱۹۳۹ ساخته شد، پنج ساله بود.مرگ شخصیت او در فیلم، ضربه جبران ناپذیری به زندگی مشترک اسکارلت و رت می زد.سه سال بعد از بازی در فیلم بر باد رفته، خانم کینگ کانلن به جای شخصیت دو فالین در فیلم کارتونی بامبی محصول والت دیسنی حرف زد.او سال گذشته در گفت و گو با روزنامه سانتا روزا دموکرات درباره فیلم برباد رفته گفت: “با گذشت سال ها، بازی در این فیلم، برایم مایه افتخار بوده است. من آن موقع، هیچ کاره بودم. پنج سالم بود.”کامی کینگ کانلن گفته بود: “به من می گفتند اینجا بایست؛ این کار را بکن. با این حال، نتیجه اش این تجربه منحصربه فرد بود: بازی در فیلم برباد رفته.”کامی کینگ کانلن در بزرگسالی از بازیگری فاصله گرفت و مدیریت یک موزه را بر عهده گرفت. او مدتی هم مسئول تبلیغات یک اتاق بازرگانی بود.در تابستان سال ۲۰۰۸، اولین کیز، هنرپیشه آمریکایی که نقش خواهر اسکارلت اوهارا را در فیلم بر باد رفته بازی کرده بود، در نود و یک سالگی درگذشت.موفق ترین اثر سینماییبرباد رفته به کارگردانی ویکتور فلمینگ براساس داستان مارگارت ميچل ساخته شده و يکی از مهم ترين آثار سينمايی جهان به شمار می رود.در اين فيلم ويوين لی بازيگر بريتانيايی و کلارک گيبل بازيگران افسانه ای هاليوود، در نقش اسکارلت اوهارا و رت باتلر، زن و شوهری که در اختلاف دايمی به سر می برند، بازی کردند.بر اساس برخی نظرسنجی ها، بر باد رفته موفق ترین فیلم تاریخ سینما به شمار می رود.این فیلم در مراسم اسکار سال ۱۹۴۰ توانست جوایزی مانند بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول زن برای ویوین لی، بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای هتی مک دنیل، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه را به دست بیاورد.کلارک گیبل و الیویا دو هاویلند هم نامزد اسکار برای بهترین بازیگر نقش اول مرد و نقش مکمل زن شده بودند.هتی مک دنیل با تصاحب جایزه اسکار برای این فیلم به اولین بازیگر سیاهپوست در تاریخ سینما تبدیل شد که توانست این جایزه را به دست بیاورد.Ÿ

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

اثرات ناگوار آلودگی محیط زیست بر اطفال و مادران

شماره 70/پنجشنبه 13 عقرب 1389/4 نوامبر 2010
زنان قربانیان اصلی تغییرات جویدبیرکل سازمان ملل متحد گفت:زنان اولین قربانیان تغییرات اقلیمی در جهان محسوب میشوند و باید به آنها توجه کرد. با این حال، میتوانند در زمینه برنامه توسعه هزاره و مقابله با تغییرات جوی تدابیری بیندیشند.به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز ، دبیرکل سازمان ملل متحد در آستانه کنفرانس کپنهاگ گفت:زنان اولین قربانیان تغییرات اقلیمی در جهان محسوب میشوند و باید به آنها توجه کرد. با این حال، میتوانند در زمینه برنامه توسعه هزاره و مقابله با تغییرات جوی تدابیری بیندیشند.«بان کیمون»، دبیرکل سازمان ملل متحد در نشست بین المللی زنان در نیویورک گفت: زنان اگرچه قربانیان اصلی و اولیه تغییرات جوی در جهان محسوب میشوند، اما خود میتوانند شانه به شانه مردان و رهبران کشورها با تغییرات جوی مقابله کنند. این زنان هستند که باید با وخیمتر شدن اوضاع جوی و آب و هوایی بازهم همانند گذشته آب و غذا را تهیه کنند.وی همچنین با اشاره به زمان برگزاری کنفرانس «کپنهاگ» در هفتم دسامبر سال جاری میلادی خاطرنشان کرد: زنان به صورت کاملا مستقیم با محیط زیست ارتباط دارند. زنان ۷۰ تا ۸۰ درصد بیشتر از این میزان در ارتباط با محیط زیست هستند.با این حال، اگرچه این قشر آسیب پذیر قربانی تغییرات ناخوشایند جوی محسوب میشوند، اما تا کنون برای کمک به آنان هیچ راهکاری اندیشیده نشده است.به همین دلیل است که کشورهای حاضر در کنفرانس «کپنهاگ» باید با تغییرات جوی مقابله کرد و راهکاری برای این موضوع در نظر بگیرند. درست است که هزینه ها و اعتباراتی برای مقابله با تغییرات جوی در نظر گرفته شده اما اگر وعده ها عملی نشوند، هیچ فایده ای ندارد. مساله تغییر اقلیم که امروزه به عنوان یکی از شایعترین مباحث علمی و حتی سیاسی ـ اجتماعی مطرح است در واقع مساله تازه ای نیست تغییر اقلیم یک پدیده پیچیده اتمسفری – اقیانوسی در مقیاس جهانی ودراز مدت است . تغییر اقلیم باعث بوجود آمدن پدیده هایی چون خشکسالی ، ترسالی ، رعد و برق ، طوفان و غیره در یک منطقه می شود که هریک ازاین پدیده ها اثرات منحصر بفرد خود را در منطقه بوجود می آورند. یکی ازبزرگترین چالشهای عصرحاضرتغییرات جوی وآب وهوایی است. تغییرات آب وهوایی می تواند تاثیرات منفی بربعضی ازتعیین کننده های اساسی سلامت یعنی غذا،هوا وآب داشته باشد. برای مقابله بااین چالش به حمایت کنندگانی درکل جهان نیازداریم تاجهت قراردادن سلامت بشربه عنوان محور مقابله با تغییرات آب وهوایی فعالیت کنند.کارشناسان محیط زیست بارها پیرامون پیامد تغییرات اقلیمی برای تولید مواد غذایی هشدار داده اند. در صورت ادامه روند کنونی و ناکامی در تغییر شرایط نامطلوب، قحطی گریبانگیر بسیاری از مناطق جهان خواهد شد .گرسنگی و قحطی به عنوان پیامد تغییرات اقلیمی، سبب مهاجرت وسیع به اروپا خواهد شد. در دورانهای پیشین، انسانها به دنبال تغییرات اقلیمی دست به مهاجرت به مناطق مساعدتر میزدند، اما در آینده این امکان به شدت محدود خواهد بود. بدین دلیل کارشناسان درباره مهاجرتهای چند صد میلیونی در آینده هشدار میدهند.به نظر پژوهشگران، تمام داده های علمی گواه آنند که باید از هم اکنون در زمینه پیشگیری و انطباق با شرایط جدید سرمایه گذاری کرد. تهیه بذرهای پرمحصول و مقاوم در برابر تغییرات جوی، نیازمند سالها تلاش و تحقیق خواهد بود. به نظر پژوهشگران، امکان تحقق این پیشبینی، بیش از نود درصد است.***آلودگی هوا با ابتلا به آلرژی کودکان رابطه داردپژوهشگران آلمانی میگویند قویترین شواهد تاکنون را در مورد ارتباط میان آلودگی هوای ناشی از ترافیک و آلرژی های کودکان را یافته اند.به گزارش خبرگزاری رویترز نتایج بررسی این پژوهشگران نشان میدهد که خطر ابتلا به آسم، تب یونجه، اگزما و سایر آلرژیها در کودکانی که در ۵۰ متری جاده های مزدحم زندگی میکنند، نسبت به آنهایی که در فاصله ۱۰۰۰ متری این جادهها به سر میبرند، ۵۰ درصد بالاتر است.به گفته جواخیم هاینریش متخصص اپیدمیولوژی در مرکز پژوهشی محیط زیست و سلامت در شهر مونیخ پژوهشهای قبلی نیز آلودگی هوا را با آلرژیها ارتباط داده بود، اما تا به حال بررسیهای مشاهده ای در این مورد نتایج متناقضی داشته اند.هاینریش که سرپرست این تحقیق بوده است، در نشریه “پزشکی تنفسی و مراقبت بحرانی” مینویسد: “ما به طور مداوم رابطه ای قوی میان فاصله تا نزدیکترین جاده اصلی و پیامدهای بیماری آلرژی یافتیم.”این بررسی بر روی ۳۰۰۰ کودک سالم از سراسر مونیخ برای شش سال از هنگام تولد انجام شده بود تا میزان بیماریهای مربوط به آلرژی و قرارگیری در معرض آلودگی هوای ناشی از ترافیک را معین کند.این پژوهشگران به پژوهش در مورد این کودکان برای پنج سال آینده ادامه خواهند داد تا تعیین کنند آیا جابه جایی به یک منطقه کمتر آلوده میتواند مشکلات ناشی از آلودگی هوای به علت ترافیک ماشینها را برطرف کند یا نه.خطرات آلودگی هواآلودگی هوا هم برای افراد سالم و هم برای افراد دچار عوارضی مانند بیماری قلبی، آسم، و سایر بیماریهای ریوی خطرناک است.آلودگی هوا میتواند باعث سرفه و احساس تنگ نفس شود.برخی افراد ممکن است دچار سوزش و تحریک در چشمها و گلو شوند.ورزش کردن در بیرون خانه هنگامی که آلودگی هوا شدید است، ممکن است این علائم را بدتر کند. افراد مبتلا به آسم یا درد قلبی در هنگام آلودگی هوا علائمی شدیدتر از افراد سالم را تجربه میکنند.هنگامی که میزان آلاینده های هوا در سطح بالایی است، ماندن در خانه ممکن است به کاستن این علائم کمک کند. در این موارد برای کاستن از میزان آلاینده هایی که تنفس میکنید بهتر است درون خانه ورزش کنید.اگر لازم است از خانه خارج شوید، سعی کنید در ابتدای صبح یا ساعات پایانی روز که میزان آلودگی احتمالا پایینتر است این کار را انجام دهید.***مروری بر آلودگی هوا و بچه ها تحقیقات گسترده محققان آمریکایی نشان می دهد ریه بچه هایی که نزدیک ایستگاه های مزدحم زندگی می کنند دچار مشکلاتی می شود که در سال های آینده زندگی باعث تنگی تنفس آنها می گردد. آنها طی ۱۳ سال پیش از ۳۶۰۰ کودک را که در نواحی مرکزی و کالیفرنیای جنوبی زندگی می کردند مورد مطالعه قرار دادند، به اعتقاد محققان زندگی در کنار این آزادراه ها درست مثل زندگی در یک شهر بسیار آلوده است و دود موتر ها صدمات جبران ناپذیری را به ریه بچه ها وارد می کند. البته قبل از این هم پزشکان بسیاری در مورد آلودگی هوا و تأثیرات مخرب آن بر روی ریه بچه ها صحبت کرده بود.محققان برای بررسی بیشتر از میان کودکان مکتب هر پایه افرادی را انتخاب کردند و در مورد موقعیت اقتصادی اجتماعی و مکان زندگی آنها اطلاعاتی را به دست آوردند. سالی یک بار آنها به این دانش آموزان سر می زدند و سلامت ریه های آنها و میزان دم و بازدم شان را تحت بررسی قرار می دادند.این کودکان از سن ۱۰ تا ۱۸ سالگی تحت مطالعه قرار گرفته بودند. نتایج نهایی تحقیقات آنها نشان داد بچه هایی که در کنار ایستگاه ریل زندگی کرده بودند ۳ درصد بیشتر از کودکان هم سن و سال خود هنگام بیرون دادن بازدمشان دچار مشکل شدند.بچه هایی هم که مکان زندگی آنها درست در میان شهر های آلوده بود ۹ درصد بیشتر از کودکان هم سن و سال خود دچار مشکلات تنفسی بودند. البته ناگفته نماند که حدود یک سوم از بچه ها طی این ۱۳ سال مکان زندگی خود را تغییر دادند اما هنوز در همان جامعه زندگی می کردند.Ÿ

دختری که دنیا را 5 دقیقه ساکت کرد!

شماره 70/پنجشنبه 13 عقرب 1389/4 نوامبر 2010
سخنرانی سورن سوزوکی دختر ۱۲ساله در اجلاس زیست محیطی ملل متحد(سال ۱۹۹۲ برزیل):سلام من سورن سوزکی هستم و از طرف اکو (؟) یک سازمان حفاظت از محیط زیست کودکان صحبت می کنم. ما گروهی کودک دوازده و سیزده ساله هستیم که می خواهیم منشا اثری باشیم. ونسا، مورگن و میشل و من. ما پول لازم برای سفر به اینجا را خودمان فراهم کردیم، تا پنج هزار مایل سفر کنیم و به اینجا بیاییم تا به شما بزرگسالان بگوییم که شما باید روشهای خود را تغییر دهید. امروز و در این مکان، من هیچ هدف پنهانی ندارم و فقط برای آینده ام می جنگم، باختن آینده ام مثل باختن در انتخابات یا از دست دادن چند واحد از شاخص ارزش بورس نیست، من از طرف تمام نسلهای آینده صحبت می کنم. من اینجا از طرف کودکان گرسنه در سرتاسر دنیا صحبت می کنم که فریادهایشان به گوش کسی نمی رسد. من اینجا از طرف تمام حیوانات بیشماری صحبت می کنم که در حال مرگ و انقراض هستند چون دیگر جایی برای زندگی ندارند. من می ترسم که به زیر نور خورشید بروم، به دلیل وجود سوراخ در لایه اوزون. من می ترسم که نفس بکشم، چون نمی دانم که چه مواد شیمیایی در هوا هستند. قبلا با پدرم در شهرم، ونکوور، به ماهیگیری می رفتم تا همین چند سال قبل که ما متوجه شدیم که ماهی ها سرطان دارند. و امروز می شنویم که حیوانات و گیاهان منقرض می شوند، هرروزه، و برای همیشه از روی کره زمین ناپدید می شوند. در طول زندگی ام گله های حیوانات وحشی و جنگلهای حاره ای و پرندگان رنگانگی را شاهد بوده ام که فکر نمی کنم در زمان کودکان من باقیمانده باشند که آنها هم شاهدشان باشند. آیا شما هم وقتی همسن من بودید باید که نگران این موارد می بودید؟ تمام این اتفاقات در برابر چشمان ما رخ می دهند و ما طوری رفتار می کنیم که انگار تمام وقت دنیا را در اختیار داریم، و تمام راه حلها (ی این مشکلات) را می دانیم. من تنها یک کودک هستم و تمام راه حلها را نمی دانم، ولی می خواهم شما هم بدایند که شما نیز (تمام راه حلها را) نمی دانید. شما نمی دانید که چگونه می توان سوراخ های لایه اوزون را ترمیم کرد، شما نمی دانید که چگونه می شود ماهی آزاد را به رود خشک شده برگرداند،و شما نمی توانید حیواناتی را اکنون منقرض شده اند برگردانید و شما نمی توانید جنگلهایی را برگردانید که روزی در جایی که امروز بیابان است می روییدند. اگر نمی دانید که چگونه ترمیمش کنید، خواهش می کنم که به آسیب رساندن به آن (محیط زیست) خاتمه دهید. اینجا شما شاید نمایندگان کشورتان، اهل تجارت، خبرنگار یا سیاستمدار باشید، اما همه شما، پدران و مادران شما، برادران و خواهرانتان، عمو ها و عمه هایتان، فرزند کسی هستید. من فقط کودکی هستم، ولی می دانم که همه ما اعضای یک خانواده هستیم، خانواده ای متشکل از پنج میلیارد نفر هستیم، در واقع متشکل از سی میلیون گونه (جاندار) هستیم و مرزها و حکومتها هرگز این (واقعیت) را تغییر نخواهند داد. من کودکی بیش نیستم ولی می دانم که در این قضیه ما باید همه دست به دست هم بدهیم و به عنوان یک دنیای متحد و واحد و برای نیل به یک هدف واحد، عمل بکنیم. با وجود خشمم، نابینا نیستم، و با وجود ترسم از این نمی ترسم که به دنیا بگویم که چه احساسی دارم. در کشور من، ما زباله بسیار زیادی تولید می کنیم، ما می خریم و دور می اندازیم، می خریم و دور می اندازیم، با این وجود کشورهای شمالی از کمک به کشورهای نیازمند خودداری می کنند، حتی وقتی که ما بیشتر از احتیاجمان در اختیار داریم از قسمت کردن آنها با بقیه هراس داریم، ما می ترسیم که قسمتی از ثروتمان را در اختیار بقیه قرار دهیم. در کانادا ما زندگی مرفه یی داریم، با آب و غذا و سرپناه فراوان. ما ساعت مچی، دوچرخه، کامپیوتر و تلویزیون داریم. خواندن لیست اموال ما می تواند برای دو روز ادامه پیدا بکند. دو روز قبل، اینجا در برزیل، ما شگفت زده شدیم وقتی که با کودکانی مواجه شدیم که در خیابان ها زندگی می کنند، یکی از این کودکان به ما گفت: “کاشکی من ثروتمند بودم، و اگر ثروتمند بودم به تمام کودکان خیابانی، غذا، پوشاک، دارو، سرپناه و عشق و محبت می دادم. ” اگر که کودکی خیابانی که هیچ چیز ندارد، حاضر است با بقیه قسمت بکند، چرا ما که اینهمه داریم، اینقدر حریص هستیم؟ من نمی توانم به این فکر نکنم که این بچه ها، کودکانی همسن و سال من هستند، که این که کجا متولد می شوی تفاوت بسیار بزرگی را باعث می شود، که من، می توانستم یکی از کودکانی باشم که در خیابانهای ریو(دوژانیرو) زندگی می کنند. می توانستم کودکی باشم که در سومالی از گرسنگی در حال مرگ هست، یا قربانی جنگ در خاورمیانه باشم، یا گدایی در هند. من فقط یک کودک هستم ولی می دانم که اگر تمام پولی که صرف جنگ می شد، صرف یافتن راه حلهای محیط زیستی، پایان دادن به فقر و دست یافتن به توافقنامه ها می شد، کره زمین چه جای فوق العاده ای بود. در مدرسه، حتی کودکستان، به ما می آموزند که چگونه در دنیا رفتار بکنیم، به ما می آموزید که به همدیگر نجنگیم، و با هم سازش بکنیم، که به بقیه احترام بگذاریم، که به بقیه موجودات آسیب نزنیم، که (اموالمان را) با بقیه قسمت کنیم و حریص نباشیم، پس چرا شما خودتان دقیقا کارهایی را میکنید که ما را از آنها منع می کنید؟ فراموش نکنید که چرا شما در این کنفرانسها حاضر می شوید، برای چه کسی این کار را می کنید، ما بچه های خود شما هستیم، شما تصمیم می گیرید که ما در چه دنیایی بزرگ می شویم، والدین باید قادر باشند که بچه هایشان را قوت قلب بدهند که ” همه چیز به خوبی و خوشی خواهد بود،این آخر دنیا نیست، و ما هرآنچه که از دستمان بر می آید انجام می دهیم”. ولی فکر نمی کنم که شما دیگر بتوانید این حرفها را به ما بزنید. آیا ما حتی در لیست اولویت های شما جایی داریم؟ پدرم همیشه به من می گوید تو آن چیزی هستی که انجام می دهی، نه آن چه می گویی، کارهایی که شما می کنید باعث می شود که من شبها گریه بکنم، شما بزرگسالان به ما بچه ها می گویید که ما را دوست دارید، ولی من از شما خواهش می کنیم که بگذارید عملکرد شما، گفته های شما را منعکس کند. با تشکر!گفتنی است سورن سوزوکی هم اکنون از فعالان محیط زیست است و در اماکن مختلف سخن رانی های اثرگذاری داشته استŸ

رونالدو در سال 2010 بازنشسته می‌شود

سایت گل – رونالدو، مهاجم کورینتیانس فاش کرده که دوران بازی‌اش به پایان می‌رسد.این بازیکن 33 ساله در این دوران بارها مصدومیت‌هایی جدی دید و گفته جراحی‌های متعددی که روی او انجام شد اثرات خود را دارد نشان می‌دهد: «اوضاع بسیار عالی است اما هدف من این است که در سال 2010 از فوتبال خداحافظی کنم. اما نمی‌خواهم احساسات طرفداران برزیل را که از زمان بازگشت من در حد زیادی بوده از دست بدهم. در نتیجه بسیار سردرگم هستم... این تصمیمی دشوار است اما بدن من دیگر جواب نمی‌دهد. سال‌ها زجر کشیدم و مصدوم شدم و تمرین کردم و به فیزیوتراپی پرداختم و حالا پس از این ماجراهای شگفت‌انگیز کمی به استراحت نیاز دارم.»رونالدو در 35 دیداری که برای کورینتیانس در تمامی رقابت‌ها به میدان رفته 22 گل زده است. او از دسامبر 2008 به این تیم پیوست. بسیاری از هواداران توماری خطاب به دونگا امضا کرده‌اند و از او خواسته‌اند رونالدو را به تیم ملی دعوت کند و رونالدو هم رویای آخرین هورا را در سر دارد: «دوست دارم با برزیل قهرمان جام جهانی شوم.» او با بارسلونا، اینتر و رئال مادرید افتخارات بسیاری کسب کرده و در سال‌های 1994 و 2002 هم با برزیل قهرمان دنیا شده است.رونالدو سه بار از سوی فیفا به عنوان بهترین بازیکن دنیا برگزیده شده و دو بار هم توپ طلا را برده است.

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

زندگینامه زین الدین زیدان




زين‌الدين زيدان با نام كامل زين‌الدين يزيد زيدان فرزند دوم خانواده‌اي پنج نفره و الجزايري بود كه در بيست و سوم ژوئن 1973 در مارسي فرانسه متولد شد. پدر او براساس نوشته‌هاي مطبوعات الجزاير يك آزادي‌خواه مبارز با استعمار فرانسه بود، هرچند كه خود زيدان بعدها اين مساله را رد كرد و گفت: «پدرش هيچ‌گاه فعاليت‌هاي سياسي نداشته است.» زين‌الدين از 12 سالگي فوتبال را در زمين‌هاي شهر كوچك كاستلان آغاز كرد و در 16 سالگي اولين قرارداد حرفه‌اي‌اش را با تيم كان فرانسه منعقد كرد. دو سال بعد او اولين گل ليگ خود در ليگ باشگاهي فرانسه را به ثمر رساند و سپس براي تمرين با تيم ملي اميد الجزاير به كشور مادري خود دعوت شد، زيدان به الجزاير رفت به اين اميد كه در تيم ملي بزرگسالان الجزاير بازي كند، اما عبدالحميد كرمالس، مربي وقت الجزاير او را به دليل «كند بودن» دعوت نكرد تا زيدان تمام افتخارات ممكن را با پيراهن آبي فرانسه كسب كند‌، او با تيم ملي فرانسه قهرمان جهان در جام جهاني 1998 و نايب قهرمان جهان در سال 2006 شد و هر دو بار هم به عنوان بهترين بازيكن جام‌ها انتخاب شد، وي در ردهء باشگاهي هم تمام افتخارات ممكن را به دست آورده (قهرمان جام باشگاه‌هاي اروپا، قهرمان جام باشگاه‌هاي جهان، قهرمان جام يوفا) و جدا از آن سه بار عنوان مرد سال فوتبال جهان را هم كسب كرده است.زيدان تنها بازيكن فرانسوي در دو دههء اخير است كه موفق به كسب نشان «شواليه» از دولت كشورش شده است و اخيرائ گروه‌هايي از شهروندان پاريس هم خواسته‌اند تا خيابان تاريخي «شانزه‌ليزه» اين كشور به نام زين‌الدين زيدان «زي‌زو» نامگذاري شود. [زيدان يك فوق ستاره در فوتبال جهان محسوب مي‌شد، بازيكني كه گران‌قيمت‌ترين بازيكن جهان بود (با قراردادي به مبلغ 66 ميليون دلار) و بازيكني كه تسلط او بر توپ و حركات فانتزي اعجاب‌آورش (كه حالا در جهان به نام حركات زيداني شناخته مي‌شود) او را از ساير بازيكنان جهان مجزا مي‌كرد، اما به هر حال زيدان در سال‌هاي اخير آرام‌آرام رو به تنزل داشت و فوتبال‌دوستان جهان هم تقريبائ در حال تمرين خداحافظي كردن با او بودند، اما فرانسه كه در خطر حذف در مرحلهء مقدماتي مسابقات قرار داشت از زيدان- و ساير بازيكنان نامدار اما پا به سن گذاشته، كه اعلام كرده بودند از تيم ملي كناره‌گيري مي‌‌كنند - خواست تا به تيم ملي بازگردد. شايد حتي خود زيدان هم فكرش را نمي‌كرد كه بازگشت او و ساير تفنگداران پا به سن گذاشتهء فرانسه، تيمي را بسازد كه شايد شايسته‌ترين تيم (به همراه آرژانتين البته) براي فتح جام بود. زيدان با هنر بازي فردي عالي خود و البته با قدرت رهبري‌اش فرانسه را از تيمي نااميد به تيمي متحد، جنگنده و هدفمند بدل كرد و البته نقطهء اوج اين چنين تيمي مي‌شد كه قهرماني جهان باشد، اما زيدان اين افتخار را خيلي قبل‌تر كسب كرده بود و شايد اخراجش از بازي پس از آن‌كه خونسردي خود را با زدن ضربهء پنالتي فوق‌العاده در آغاز بازي به رخ كشيد غافلگيركننده‌ترين پاياني بود كه براي دوران حرفه‌اي «زي‌زو» مي‌شد پيش‌بيني كرد.زين‌الدين زيدان از ازدواجش با ورونيك، مدل اسپانيايي، چهار پسر به نام‌هاي انزو،لوكا، تئو و الياس دارد.[عناوين و افتخاراتي كه زيدان به دست آورده است نشان مي‌دهد كه او در سال‌هاي اخير بي‌رقيب است.


با تيم ملي فرانسه: - قهرمان جهان در جام‌جهاني 1998 و كسب عنوان بهترين بازيكن جام


- نايب قهرمان جهان در جام جهاني 2006 و كسب عنوان بهترين بازيكن جام


- قهرمان اروپا در جام ملت‌هاي اروپا در سال 2000 و كسب عنوان بهترين بازيكن جام

با تيم يوونتوس: - قهرمان ليگ ايتاليا (سري A ( 1996، 1997 قهرمان جام حذفي ايتاليا:

1997، قهرمان اروپا: 1996، قهرمان باشگاه‌هاي جهان: 1996با تيم رئال مادريد: -قهرمان ليگ اسپانيا (لاليگا) 2002، قهرمان جام حذفي اسپانيا: 2003، قهرمان اروپا: 2002،قهرمان باشگاه‌هاي جهان: 2003افتخارات شخصي- مردسال فوتبال جهان در سال‌هاي 1998، 2000 و 2003- مرد سال فوتبال اروپا و برنده توپ طلا: 1998- بهترين بازيكن ليگ قهرمانان اروپا: 1997، 2001


از سایت:2footballist.com

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

بیوگرافی لیونل مسی






- نام کامل» لیونل آندرس مسی
- تاریخ و محل تولد: ۲۴ ژوئن ۱۹۸۷ در روزاریوی آرژانتین
- ملیت: آرژانتینی و اسپانیائی
- قد: ۱۶۹ سانتی متر
- وزن: ۶۷ کیلوگرم
- باشگاهها: جوانان بارسلونا، بارسلونا
- نخستین بازی ملی: آگوست ۲۰۰۵ برابر مجارستان
- افتخارات: قهرمان رقابتهای فوتبال زیر بیست سال جهان (۲۰۰۵)، لالیگای اسپانیا (۲۰۰۵)، سوپر جام اسپانیا (۲۰۰۵)، بهترین گلزن جام جهانی زیر بیست سال (۲۰۰۵) ، بهترین بازیکن جام جهانی زیر بیست سال(۲۰۰۵)بهترین بازیکن جوان جهان (۲۰۰۶)
اولین گل
یک‌ فوروارد کامل‌ زمانی‌ کارش‌ را صحیح‌ انجام‌ داده‌ که‌ گلی‌ را به‌ ثمر رسانده‌ باشد. «مسی‌» در این‌ دیدار گلی‌ به‌ ثمر نرساند، اما یک‌ بار در موقعیت‌ گل‌ قرار گرفت‌ که‌ دفاع‌ حریف‌ روی‌ او تکل‌ خطا انجام‌ داد و یک‌ ضربه‌ آزاد به‌ نفع‌ «بارسا» اعلام‌ شد و زننده‌ این‌ ضربه‌ هم‌ کسی‌ نبود جز رونالدینیو که‌ با این‌ ضربه‌ اولین‌ گل‌ بازی‌ را به‌ ثمر رساند.
سیستم جوانگرا
«مسی‌» در «روناریو» متولد شده‌ است‌، در آرژانتین‌أ اما در «بارسلونا» همه‌ او را از خودشان‌ می‌دانند و به‌ نظر می‌رسد یکی‌ از اولین‌ محصول‌های‌ سیستم‌ جوان‌گرای‌ بارسلون‌ جدید باشد. با اینکه‌ رونالدینیو، اتوئو و دکو نام‌های‌ معروفی‌ هستند و در همه‌ جای‌ دنیا شناخته‌ شده‌اند، اما «بارسلونا» به‌ محصولات‌ جوان‌ داخلی‌ خود نیز می‌بالد و «مسی‌» آخرین‌ فرد از حلقه‌ نام‌های‌ پرداخته‌ شده‌یی‌ در «بارسلون‌» است‌ که‌ نام‌هایی‌ چون‌ «کارلوس‌ پویول‌»، «ژاوی‌ هرناندز»، «ویکتور والدز»، «آندره‌ اس‌ اینیستا» و... را شامل‌ می‌شود.
مقایسه با مارادونا
مسی‌ در سال‌ 1987 به‌ دنیا آمده‌ است‌. در پنج‌ سالگی‌ بازی‌ فوتبال‌ را آغاز کرده‌ )در باشگاه‌ گراندولی‌(أ در تیمی‌ که‌ پدرش‌ هم‌ در آن‌ مشغول‌ فعالیت‌ بوده‌ است‌. توانایی‌های‌ او مسوولان‌ باشگاه‌ «نیول‌ اولدبویز» را قانع‌ کرد که‌ «لیونل‌» را به‌ خدمت‌ بگیرند و او به‌ برادر بزرگترش‌ که‌ در آن‌ باشگاه‌ بازی‌ می‌کرد ملحق‌ شد. مربی‌ او در آن‌ باشگاه‌ «ایزیگو دومینگوئز»، می‌دانست‌ که‌ او استعداد شگرفی‌ در خود پنهان‌ دارد. او می‌گوید: «او می‌توانست‌ کارهایی‌ با توپ‌ انجام‌ دهد که‌ قوانین‌ فیزیک‌ را به‌ بازی‌ می‌گرفت‌. تنها کسی‌ که‌ قبل‌ او دیده‌ام‌ که‌ چنین‌ توانایی‌هایی‌ دارد، «دیه‌گو مارادونا» است‌...
مشکلات پزشکی
پیشرفت‌ «مسی‌» با اخباری‌ که‌ نشان‌ از یک‌ بیماری‌ هورمونی‌ در او داشت‌ که‌ باعث‌ توقف‌ رشد او می‌شد، تحت‌الشعاع‌ قرار گرفت‌. پدرش‌ تصمیم‌ گرفت‌ به‌ «کاتالونیا» مهاجرت‌ کند تا بتواند هزینه‌ درمانی‌ سنگین‌ او را به‌ نحوی‌ تامین‌ کند، اما «بارسلونا» همه‌ چیز را در مورد استعداد «لیونل‌» جوان‌ می‌دانست‌ و بنابراین‌ پیش‌قدم‌ شد تا هزینه‌های‌ درمان‌ او را بپردازد و همچنین‌ با او قراردادی‌ برای‌ بازی‌ در تیم‌ جوانان‌ «بارسلونا» منعقد شد.
آغاز به کار در اسپانیا
وقتی‌ «مسی‌» پا به‌ اسپانیا گذاشت‌ فقط‌ یک‌ متر و چهل‌ سانتی‌ متر قد داشت‌. اما قد و هیکل‌ و نیز توانایی‌های‌ او بسرعت‌ شروع‌ به‌ رشد کردند و در مدت‌ زمان‌ کوتاهی‌ حدود سی‌ سانتیمتر به‌ قد او اضافه‌ شد. پس‌ از به‌ ؤمر رساندن‌ سی‌ و هفت‌ گل‌ و سی‌ بازی‌ در اولین‌ فصل‌ بازی‌اش‌، فدراسیون‌ فوتبال‌ اسپانیا به‌ او پیشنهاد کرد تا در تیم‌ ملی‌ اسپانیا شروع‌ به‌ بازی‌ کند. مربی‌ تیم‌ زیر شانزده‌ ساله‌های‌ اسپانیا در آن‌ زمان‌ یعنی‌ آقای‌ «گینس‌ مندس‌» یکی‌ از بزرگترین‌ علاقه‌مندان‌ او بود. او در مورد «مسی‌» در آن‌ زمان‌ گفت‌: «در میان‌ بازیکنانی‌ در این‌ سن‌، او بهترین‌ بازیکنی‌ است‌ که‌ من‌ در عمرم‌ دیده‌ام‌.»
ثبت رکورد برای بارسلونا
در نوامبر سال‌ 2003، مسی‌ در یک‌ بازی‌ دوستانه‌ در مقابل‌ «اف‌ ث‌پورتو» بازی‌ کرد و یک‌ سال‌ بعد هم‌ اولین‌ بازی‌ رسمی‌اش‌ با پیراهن‌ بارسلونا را در مقابل‌ تیم‌ «اسپانیول‌» به‌ انجام‌ رساند. او در فصل‌ گذشته‌ در بازی‌های‌ چندی‌ ظاهر شد، من‌ جمله‌ در لیگ‌ قهرمانان‌ مقابل‌ «شاختار دونتسک‌». پس‌ از آن‌ در بازی‌ مقابل‌ «آلباسته‌» بود که‌ «لیوئل‌» با زدن‌ گل‌ در کتاب‌ رکوردهای‌ «بارسا» به‌ عنوان‌ جوانترین‌ گلزن‌ تاریخ‌ باشگاه‌ شناخته‌ شد.
بازیکنی جهانی
در تابستان‌ ستاره‌ اقبال‌ «مسی‌» بالاتر هم‌ رفت‌. او آرژانتین‌ را به‌ فتح‌ جام‌ جهانی‌ جوانان‌ رهنمون‌ شد. او در این‌ جام‌ عنوان‌ بهترین‌ گلزن‌ و بهترین‌ بازیکن‌ تورنمنت‌ را دریافت‌ کرد. مربی‌ آرژانتین‌ «خوزه‌ پکرمن‌»، او را در دیدار دوستانه‌ با مجارستان‌ به‌ تیم‌ ملی‌ بزرگسالان‌ دعوت‌ کرد، اما در این‌ بازی‌ او خودش‌ را نشان‌ نداد و از حیث‌ کارکرد منفی‌ در صدر اخبار قرار گرفت‌. «مسی‌» در این‌ بازی‌ دو دقیقه‌ پس‌ از ورود به‌ زمین‌ توسط‌ داور از بازی‌ اخراج‌ شد.
قرارداد جدید
«بارسلونا» از این‌ می‌هراسید که‌ مبادا باشگاه‌های‌ دیگر جواهرش‌ را از چنگ‌ باشگاه‌ در آورند، بنابراین‌ پس‌ از مدت‌زمان‌ کوتاهی‌ پس‌ از یک‌ قرارداد پنج‌ ساله‌، به‌ او پیشنهاد تمدید قرارداد دادند و با او تا سال‌ 2014 با حقوق‌ صد و پنجاه‌ میلیون‌ پوند که‌ هم‌ تراز قرارداد رونالدینیو بود، قرارداد بستند.
استعداد ویژه‌
مشکل‌ آنجا بود که‌ بارسلونا در دیدارهای‌ لیگ‌ اسپانیا نمی‌توانست‌ از مسی‌ استفاده‌ کند. ملیت‌ غیراسپانیایی‌ او اجازه‌ چنین‌ کاری‌ را به‌ باشگاه‌ در سال‌ جاری‌ نمی‌داد. اما اعطای‌ عنوان‌ شهروند افتخاری‌ اسپانیا به‌ او به‌ این‌ معناست‌ که‌ او دوباره‌ می‌تواند در ترکیب‌ تیم‌ مردمی‌ و محبوب‌ اسپانیا قرار گیرد. «ریکارد» عقیده‌ دارد می‌تواند از «مسی‌» در هر بازی‌ استفاده‌ کند و می‌گوید که‌ پس‌ از درخشش‌ در مقابل‌ «اودینزه‌» اعتمادش‌ به‌ «مسی‌» بیشتر شده‌ است‌. او می‌گوید: «مسی‌ یک‌ بار دیگر نشان‌ داد که‌ چه‌ استعداد ویژه‌یی‌ دارد. او همچنان‌ جوان‌ است‌، اما حضورش‌ در تیم‌ حیاتی‌ به‌ نظر می‌رسد.»
بعد از مارادونا هیچ فوتبالیستی نتوانست به خوبی یاد او را در دل ها زنده کند .تا این که بار دیگر در فوتبال آرژانتین حادثه ای رخ داد . و آن ظهور ستاره ای آرژانتینی، کوتاه قد، کم وزن با پوستی سفید بود به نام لیونل مسی. طولی نکشید که او با زدن ۳۷ گل در ۳۰مسابقه برای جوانان بارسلونا توجه همه را به خود جلب کرد. درمیان همه ی نگاه ها، نگاه دیگو آرماندو مارادونا جدی تر از همه او را می پایید. مارادونا با دیدن بازی های مسی به رازی بزرگ پی برد. احساس مارادونا به او می گفت که این بار جانشین واقعی اوپیدا شده.پس از مدتی باتلاش مارادونا و مربی تیم جوانان بارسلونا مسی به بارسلونای اصلی راه یافت. و به این ترتیب ستاره ی جوان به یکی از بزرگترین آرزوهایش دست یافت .اما برای مسی با ارزش تر از بازی کردن در تیم بارسلونا داشتن حامی بزرگی همچون مارادونا بود .
مارادونا اسطوره ای بی همتا و دارای عنوان بهترین بازیکن تمام دوران فوتبال است.عنوانی که حتی بازیکنانی مثل رونالدینیو و پله هم موفق به دریافت آن نشده اند .مارادونا بازیکنی فوق العاده تکنیکی ،باهوش و زیرکتر از حد معمول است .او کسی است که توانست برای گرفتن انتقام از انگلیسی ها برای لحظه ای دست... را قرض بگیرد.سلطه ی مارادونا بر دنیای فوتبال و به خصوص فوتبال آرژانتین به گونه ایست که تا بازیکنی در عرصه ی فوتبال می درخشد او را مفتخر به دریافت لقب مارادونا می کنند. بعد از مارادونا در تمام دنیا بازیکنان زیادی مارادونا نامیده شدند : مارادونای شرق، مارادونای غرب، مارادونای آسیا، مارادونای اروپا، مارادونای عرب و... . اما این موضوع یعنی خوانده شدن به نام مارادونا در آرژانتین کشور مارادوناها به گونه ی دیگری شکل گرفت . بیشتر بازیکنان آرژانتین در آغاز درخششان، مارادونا خوانده شده اند بازیکنانی مثل : آیمار، ریکلمه، توز و... . اما گویا هیچکدام لیاقت داشتن چنین لقبی را نداشتند و زیر سنگینی شهرت و افتخارات این نام کمر خم کردند .عدم موفقیت تمام این بازیکنان خود دلیلی بود تا کارشناسان و مردم بار دیگر به این باور برسند که مارادونا واقعا تکرار نشدنی است.

نوشته شده توسط سیدمحمدمهدی میراکبری

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

جدیدترین عکسهای لیونل مسی در مراسم دریافت کفش طلای اروپا












لیونل مسی، مهاجم بارسلونا برنده کفش طلای اروپا شد و در پنجشنبه‌شب آن را در مراسمی دریافت کرد. او با فروتنی گفت که کمک هم‌تیمی‌هایش باعث شد او به این جایزه دست یابد.
مسی فصلی تماشایی داشت و 34 گل در 35 بازی لیگ زد و بهترین گل‌زن اروپا شد. او پس از ماریو ژاردل برزیلی که در فصل 02-2001، 42 گل برای اسپورتینگ لیسبون زد، بهترین آمار را در این زمینه داشته است.
البته لوییس سوارس، مهاجم اروگوئه ای آژاکس در آن فصل یک گل بیشتر از مسی زد، اما ضریب لالیگا 2 است و ضریب لیگ هلند 1.5.
مسی جایزه را پذیرفت و گفت از کمک هم‌تیمی‌هایش تشکر می‌کند: «بدون آنها چنین اتفاقی هرگز میسر نبود. باید از پپ گواردیولا تشکر کنم، چون او اولین فردی بود که به من اجازه داد به محوطه جریمه نزدیک‌تر شوم. هر گلی که زدم خاص بود و تمام گل‌ها مهم بودند.
من از زمانی که خیلی جوان بودم از زندگی لذت می‌بردم، اما من انسانی ساده هستم. از داشتن توپ زیر پایم لذت می‌برم و دوست دارم در خانه، کنار خانواده‌ام باشم.»
ساندرو روسل، رییس بارسلونا هم در جشن شرکت کرد و به این بازیکن 23 ساله احترام گذاشت. او به مسی که 10 سال پیش به بارسلونا پیوست گفت: «بابت همه چیز ممنونم،به ویژه این که الگوی بازیکنان جوان باشگاه شدی. تو انسان خوبی هستی که برای ما از هر چیز دیگری مهم‌تر است. تو همیشه بخشی از این باشگاه خواهی بود.»
مسی با این 34 گل 68 امتیاز کسب کرد. گل‌زنان برتر اروپا در آن فصل به این ترتیب هستند:
1- لیونل مسی (بارسلونا)، 34 گل، 68 امتیاز
2- دیدیه دروگبا (چلسی)، 29 گل، 58 امتیاز
3- آنتونیو دی‌ناتاله (اودینزه)، 29 گل، 58 امتیاز
4- گونسالو ایگواین (رئال مادرید)، 27 گل، 54 امتیاز
5- لوییس سوارس (آژاکس)، 35 گل، 52.5 امتیاز
6- وین رونی (منچستر یونایتد)، 26 گل، 52 امتیاز
6- کریستیانو رونالدو (رئال مادرید)، 26 گل، 52 امتیاز
8- دارن بنت (ساندرلند)، 24 گل، 48 امتیاز
9- کارلوس تبس (منچسترسیتی)، 23 گل، 46 امتیاز
10- سیدو دومبیا (یانگ بویز سوییس)، 30 گل، 45 امتیاز
سایت گل

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

در گرامیداشت از روز سواد

از بی سوادی تا سواد
از کتاب قصه ها و نکته ها
به انتخاب احمد کاووس سیاووش
شماره 68/پنجشنبه 8 میزان 1389/30 سپتمبر 2010
یک علت کلان پس مانی مملکت ما بی سوادی است. مردم ما اگر بی سواد نمی بود، فریب بیگانه ها را نمی خوردند و وطن خود را خراب نمی کردند.بیایید قصه یک مرد حیله گر و مردم بی سواد را بخوانید:

بی سوادان و مرد حیله گرمرد حیله گر به دهی رفت که مردم آن بی سواد بودند. حیله گر به دهاتی ها دروغ می گفت و آنها را فریب می داد و مردم فکر می کردند که او دانشمند است. یک روز مرد دانشمندی به آن ده آمد. عده یی از مردم پیش آن دانشمند رفتند و از او سوالهایی کردند.دانشمند به دهاتی ها راست می گفت و به سوالهای آنها جوابهای صحیح می داد.مرد حیله گر با خود گفت:«این دانشمند کار مرا خراب می کند و همه می فهمند که من به آنها دروغ می گویم و دروغ گو هستم» او پیش مردم ده رفت و به آنها گفت«این مرد چیزی نمی داند، اگر باور نمی کنید فردا موضوع را در حضور شما روشن می کنم.»روز دیگر همه دهاتی ها جمع شدند. مردم حیله گر در حضور همه از دانشمند پرسید:«کلمه مار را چطور می نویسند؟» دانشمند کاغذی را از جیب بیرون آورد و روی آن کلمه (مار) را نوشت. مرد حیله گر خندید و گفت:«عجب ماری نوشتی!» بعد کاغذ را از دانشمند گرفت و روی آن عکس مار را کشید و به همه نشان داد و از دهاتی ها پرسید:«اینکه من نوشتم مار است یا اینکه این مرد نوشته است؟» اهل ده گفتند:«البه مار همین است که شما نوشته اید.» دانشمند هر قدر گفت مردم قبول نکردند و او را از ده کشیدند.Ÿ

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

محبت حتی برای حیوانات لذت بخش است

شماره 67/دوشنبه 29 سنبله 1389/20 سپتمبر 2010

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

بازدید مجازی نمایشگاه «پیمانی با فرزندم»


«عشق بود که مرا به سمت فعالیت هایی در راستای آموزش و پرورش زنان و کودکان جهان هدایت کرد. بعنوان یک پدر، تنها آرزویم این است که بتوانم این ارزش ها را به فرزندان خود نیز منتقل کنم. نسل ها باید با یکدیگر مواجه شوند، همدیگر را ببینند، با هم حرف بزنند.»
رضا دقتی عکاس مجله ی نشنال جئوگرافیک آخرین روز بازدید نمایشگاه در ایستگاه لوگزامبورگ پاریس
12 سپتامبر 2010

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

وضعيت اسفبار ميدان های فوتبال

شماره 66/پنجشنبه 11 سنبله 1389/2 سپتمبر 2010
نوشته: احمد کاووس سياووش
ورزش کردن برای صحت بسیار مفید بوده انسان را از کار های بد و ناشایسته در جامعه دور میسازد مثلاً شخص ورزشکار همیشه صحتمند میباشد، ورزشکار از استفاده سگرت، چرس، نصوار، پودر و غیره مواد نشه آور خودداری میکند… در جمله ورزشها فوتبال به عنوان سلطان بازی ها در سطح بین المللی لقب گرفته که متأسفانه با وجود علاقه زیاد اطفال به بازی فوتبال، میدان های قوتبال در وضعیت بسیار بد قرار داشته و اطفال نمیتوانند در آن میدان ها بازی نمایند، بخاطر اینکه میدان های فوتبال سبزه فرش نبوده و در گرداگرد آن نیز درختی وجود ندارد تا حد اقل باعث کاهش خاک و گرد آن میدان ها شود، بنابران وقتی اطفال و جوانان در آن ورزش نمایند عوض اینکه ورزش برای آنها مفید تمام شود در واقع مضر تمام شده و باعث مریضی اطفال میشود، میدان ها خط اندازی نشده اند، باید در سطح مکاتب تیم هایی ساخته شوند و در بین تیم های مکاتب مسابقه ها برگزار گردیده و بالاخره تیم های منتخب مکاتب به شمول ولایات بین همدیگر رقابت ها برگزار کنند و بالاخره برنده این تیم ها با تیم ملی مسابقه یی را انجام دهد که در سطح کشور یک تیم ملی فوتبال به حیث تیم منتخب انتخاب گردد تا این تیم بتواند به مسابقه های بین المللی اشتراک نماید و بالاخره افتخاراتی را نصیب کشور عزیز ما در سطح ملی و بین المللی نماید.ما اطفال از مسوولان کمیته ملی المپیک، وزارت معارف، ریاست شهرسازی و سایر ادارات مربوطه خواهشمندیم که:-میدان های بازی فوتبال را با سبزه فرش نموده گرداگرد آن نیز با درختان احاطه شود.-ميدان های فوتبال باید خط اندازی شوند.- برای بازیکنان تیم های فوتبال باید لباس ورزشی، شینکاک، شینگارت، توپ و غیره وسایل مجهز بازی داده شود تا بازیکنان به خوبی بتوانند فوتبال کنند.- مسابقات تیم های منتخب مکاتب در سطح مرکز و ولایات برگزار شود.- برای جذب کردن اطفال به تیم های فوتبال باید کار صورت گیرد.بدبختانه در افغانستان مسوولان اصلاً در فکر رشد استعداد سپورتي جوانان نبوده و برای آنان کاری در زمينه های ورزشي نميکند، تا به حال در جام های جهاني گذشته فوتبال سابقه رفتن و اشتراک کردن در اين مسابقات را نداشته است، طوريکه ما ديديم در جام های جهاني بازيکناني برای تيم های ملي شان بازی ميکردند البته قبلاً در تيم های ليگ کشور های ديگر مي درخشيدند بناءً مسابقاتي در افغانستان راه اندازی شود که از بازيکنان آن تيم ها ليگ های بزرگ دعوت به بازيگری به آن ليگ ها نمایند مثلاً فعلاً بزرگترين افتخار کورياي جنوبي اشتراک يکي از بازيکنان اين تيم در منچستر يونايتد ميباشد که با اين اشتراک هم تجربه بازيکن زياد شده و توانايي بازی کردن در برابر بسياری از تيم های بزرگ و بازيگران بزرگ را پيدا ميکنند و هم شهرت بسيار زيادی را کسب ميکند.باید مسوولان مانند ساير کشور های جهان در رشد و تقویه استعداد ورزشی اطفال و نوجوانان کوشش زیاد نموده به آنان زمينه ورزش کردن را با ساختن ميدان های بازی، ساختن تيم های فوتبال، فراهم کردن وسايل ورزشي برای ورزشکار و… فراهم ساخته و بگذارند تا يک روزی افغانستان هم بتواند در رشته ورزش فوتبال افتخار آفرين بوده و در سطح جام جهاني افتخارات عالي را کسب نمايد.Ÿ

تقاضای خانواده ها از نیرو های امنیتی!

شماره 66/پنجشنبه 11 سنبله 1389/2 سپتمبر 2010

فاخته

در این روز ها که آمد آمد عید سعید فطر میباشد، تعدادی از دکانداران پتاقی هایی را وارد کرده اند که صدای انفجار آن باعث اذیت و آزار شهروندان میشود. این پتاقی ها را اکثراً اطفال از دکان ها خریداری نموده و شب آن را استعمال مینمایند که از صدای آن شهروندان به تکلیف بوده و حتی خانواده ها میترسند.
از نیروهای امنیتی تقاضا مینماییم تا این پتاقی هایی را که باعث ترس و وحشت مردم در شب های عید میشود از دکان ها جمع آوری نموده با وارد کنندگان آن برخورد قانونی صورت گیرد.Ÿ

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

پسر شوخ

شماره 65/یکشنبه 24 اسد 1389/15 اگست 2010
پسر شوخ چشم خلق آزار
سنگ می زد به کوچه و بازار
منع کردند هیچ منع نشد
عادت زشتش هیچ رفع نشد
هر طرف سنگ میزد و میگشت
سر بیچاره رهروی بشکست
چو گرفتش پولیس و قمندان
که کشاند برد سوی زندان
رفتش از دل ز بیم طاقت و هوش
گریه میکرد طفل بازی گوش
که برای خدا خطا کردم
گر چنین کار نا سزا کردم
سوی من التفات خاص کنید
زین بلای بدم خلاص کنید
گریه زار او چو بشنیدند
مردم دور و پیش او گفتند
گر نصیحت گهی تو بشنیدی
این چنین روز بد نمی دیدی
«قاری عبدالله»

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

تقاضای اطفال مکروریان چهارم از مؤسساتی که برای اطفال کار میکنند!

شماره 64/ یکشنبه 3 اسد 1389/24 جولای 2010
از اینکه میدان مصئون بازی اطفال مکروریان 4 را زورگویان به خاکدان مبدل کرده و کسی از مراجع رسمی به ترمیم آن اقدام نکرد، امیدواریم مؤسساتی که برای اطفال کار میکنند توجه نموده میدان را بازسازی نمایند و وسایل بازی را دوباره در آن نصب کنند.

والدین گرامی!

شماره 64/یکشنبه 3 اسد 1389/24 جولای 2010

با اطفال تان مهربان باشید!

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

مسوولان مملکت! هدایت دهید که میدان فوتبال و میدان مصئون بازی اطفال مکروریان چهار را که غاصبان زمین به خاکدان مبدل نمودند سرسبز و بازسازی نمایند

شماره 63/چهارشنبه 23 سرطان 1389/14 جولای 2010

بقلم احمد کاووس سیاووش

طوریکه به همگان معلوم است بازی فوتبال بازیی است که محدوده سنی نداشته هر کس میتواند با ساختن تیم این بازی را به شکل آزاد انجام دهد. اطفال افغانستان نیز این بازی را بسیار زیاد دوست دارند، فوتبال از جمله بازی هایی است که بر علاوه آنکه برای صحت اطفال مفید میباشد، برای رشد افکار شان نیز بسیار فایده دارد، با انجام بازی فوتبال حس همبستگی و اتحاد میان اطفال رشد میکند و آنان به اهمیت اتحاد و اتفاق پی میبرند. متأسفانه در افغانستان با وجود اینکه اطفال بسیار علاقمند این بازی دلکش و جذاب هستند و میخواهند که همیشه این بازی را انجام دهند، میدان های ورزشی برای شان وجود ندارد، اکثریت پارکها و محلات تفریحی سبزه ندارد به همین دلیل وقتی اطفال در آن سپورت کنند به عوض هوای پاک، گرد و خاک و غبار را تنفس کرده، عوض اینکه برای آنها ورزش کردن مفید واقع شود بر عکس برای آنها مضر تمام خواهد شد، اطفال ورزشدوستی که به بازی های ورزشی علاقمند بوده و میخواهند که در آینده برای کشور عزیز ما افغانستان کپ ها و مدال ها و جوایز را بیاورند وقتی در میدان هایی که هوای پاک نداشته گرد و خاک و غبار را در جریان ورزش تنفس کنند دچار مریضی تنفسی میشوند که این خود یک ضربه بسیار بزرگ به آنان بوده و مانع پیشرفت آنها در رشته دلخواه شان میشود.
با کمال تأسف که در کشور عزیز ما به عوض ساختن به فکر خراب کردن پارکها و میدان های ورزشی هستند، چنانکه میدان ورزشی و ساحه سبز مکروریان چهارم را زورمندان غصب کرده تمامی وسایل بازی را که برای اطفال مهیاء بود از بین بردند.
ما اطفال از بزرگان و مسوولان مملکت خواهشمندیم که:
-برای اطفال میدان های ورزشی که احاطه با درختان و گل ها بوده و داخل آن سبزه فرش باشد ساخته شود تا ما اطفال بتوانیم در آن میدان ها به درستی و به شکل خوب ورزش کنیم.
-پارکهای تفریحی که اطراف آن با درختان و داخل محوطه آن با سبزه فرش باشد ساخته شود تا ما حد اقل بتوانیم در آن محل برای چند ساعت با تنفس نمودن هوای صاف تفریح نماییم.
-برای ما اطفال زمینه ورزش کردن مهیاء گردیده و وسایل ورزشی از خارج آورده شود.
-برای اطفال در پارکهای تفریحی و میدان های سپورتی وسایل سپورتی و بازی ساخته شود.
- وسایل شکسته میدان مصئون بازی اطفال مکروریان چهار دو باره ساخته شود و خاکدانی را که ویران کاران در میدان و اطراف آن ایجاد کرده اند توسط خود غاصبان زمین در مکروریان چهار به گلدان ها، چمن و باغ بازی و تفریح تبدیل شود.Ÿ

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

اِس، فِلس

به انتخاب احمد کاووس سیاووش
شماره 62/یکشنبه 13 سرطان 1389/4 جون 2010
این بازی هم یک نوع چشم پتکان است و بیشتر در شهر کابل مروج میباشد. تعداد بازیکنان و سن و سال آنها معین نیست و به صورت عموم دختران و پسران خورد سال آنرا با هم بازی می کنند.
برای اجرای بازی، کودکان به گروپ های سه نفری تقسیم می شوند. هر سه نفر دست های یکدیگر را گرفته و به شکل دایره رو بروی هم ایستاده می شوند و با هم میگویند: اِس، فِ، لِس! و همزمان با تلفظ هر هجا دست های خود را به پیشرو و عقب تکان میدهند، به مجرد گفتن لفظ «لِس» دست های همبازی های خود را رها کرده و با عجله و دقت دست راست خود را روی دست چپ قرار میدهند. شکل قرار گرفتن دست های هر کس که با دو نفر دیگر مختلف باشد، او می بر آید.
وقتی که از مجموع بازیکنان تنها دو نفر بماند، برای معلوم شدن، «ماه» یکنفر از اطفال که قبلاً بر آمده باشد، با آنها همکاری می کند. این شخص را در اصطلاح بازی «شوروایی» می گویند.
آخرین کودک «ماه» می شود. ماه چشم های خود را پُت نموده و طبق فرمایش همبازی ها ضرب زبانی یکی از اعدا مثلاً پنج، پنج را با آواز بلند می خواند، سایر اطفال وقت دارند که قبل از ختم ضرب زبانی پنج، پنج خود شان را پنهان کنند.
با ختم ضرب زبانی ماه چشم گشوده و به جستجوی اطفال می پردازد. هر طفلی را ببیند با انگشت شهادت به طرفش اشاره نموده می گوید: اِس فِلس! در ضمن جستجو، اطفال دیگر می کوشند که خود را پنهانی به ماه رسانیده و با دست خود بدن او را لمس کرده و بگویند: تاپه!
اگر کدام طفل توانست «ماه» را «تاپه» کند، ماه مکلف می گردد بار دیگر چشم پُت کند و ضرب زبانی بخواند. در غیر آن اولین کودکی که اس فلس شده ماه می شود و بازی ادامه می یابد.
نتیجه:
این بازی اطفال را محتاط، صبور و فعال بار می آورد و آنها را در آموختن ضرب زبانی کمک می کند.
از کتاب «بازی های عامیانه اطفال»

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

اطفال! روز تان مبارک

وضعیت اطفال افغانستان در روز جهانی طفل نوشته: احمد کاووس سیاووش
3 شنبه 1 جون مصادف است به روز طفل. حقوق اطفال در کنوانسیون جهانی حقوق طفل در نزدهم نومبر سال 1989 به تصویب رسیده که در آن برخی حقوق اطفال این ها میباشد:
- اطفال باید درس بخوانند
- اطفال باید صحتمند باشند
- اطفال باید تفریح نموده بتوانند
- اطفال باید مورد خشونت قرار نگیرند
- اطفال باید سپورت نمایند
- اطفال باید مورد محبت خانواده و اجتماع قرار بگیرند
برادران و خواهران بیایید ببینیم اطفال افغانستان در چه وضعیت قرار دارند:
1- دروازه های مکاتب در بسیاری ولایات به روی اطفال مسدود میباشد.
2- عده از اطفال نان آور فامیل شان بوده به کار های طاقت فرسا مشغول اند.
3- اطفال به خاطر مشکلات اقتصادی فامیل ها و شرایط نا گوار زیست اکثراً در بهار به مریضی اسهال و در زمستان به مریضی سینه و بغل دچار اند.
4- در بسیاری خانواده ها با اطفال والدین و اقارب از خشونت کار میگیرند.
5- اطفال اکثراً میدان بازی ندارند.
6- اطفال در مناطق جنگی قربانی ماین و مواد منفجر نا شده میشود.
7- تاجران وسایل جنگی را به صفت وسایل بازی به اطفال از خارج وارد میکند.
8- به اکثر اطفال تشناب سر و جان شستن در خانه ها وجود ندارد.
9- مسایل تعلیمی و تربیتی از طریق رسانه های صوتی، تصویری و چاپی برای اطفال کمتر نشر میشود.
10- فلم های تربیتی مخصوص اطفال از طریق تلویزیون ها نمایش داده نمیشود.
11- پارک های تفریحی به اطفال کمتر وجود دارد.
12- وزرا، رؤسا و والیان با اطفال ملاقات نمیکنند و مشکلات شان را نمیپرسند.
13- بعضی اطفال در جمع آوری مواد مخدر گماشته میشوند.
بزرگان گفته اند که «فردای یک مملکت وابسته با آنست که امروز اطفال چگونه تربیه میشوند» بنابران از بزرگان مملکت میخواهیم به تعلیم و تربیه اطفال توجه کنند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

جز بازی، یکی از بهترین بازی های دخترانه!

از کتاب «بازی های عامیانه اطفال»
به انتخاب: احمد کاووس سیاووش
از بازی های دخترانه بهترین آنها جز بازی است. جز بازی در همه اطراف و اکناف افغانستان با تفاوت های اندکی رواج دارد. برای اجرای جز بازی شکل مستطیل در روی زمین رسم میشود. این مستطیل به این ترتیب به هشت حصه تقسیم میشود که عرض خانه های اول، دوم و سوم مساوی بوده، خانه چهارم کمی عریض تر میباشد و از وسط به دو حصه تقسیم میشود. خانه های پنجم و ششم مساوی خانه های اول تا سوم و خانه هفتم کوچکتر از همه رسم میشود، عرض خانه هشتم مساوی خانه چهارم است. دو رأس بالایی مستطیل را هم با یک قوس کلان با هم وصل می نمایند که در آنجا هم یک خانه بزرگ نیم دایره ایجاد می شود. خانه ها به این ترتیب نامگذاری می شوند:(خانه اول، خانه دوم، خانه سوم، خواهر و برادر، دم، قدم، دریا، صحرا و آسمان).
در صورتیکه بازیکنان بیشتر از دو نفر باشند به دو تیم تقسیم میشوند. برای گرفتن نوبت تر خشکی انداخته میشود. اولین بازیکن لشپ خود را که سنگ کوچک دایروی لشم دریایی یا پارچه گرد تیکر میباشد آهسته می بوسد و به خانه اول می اندازد. با یک پا به خانه اول خیز میزند، خانه های دوم و سوم را با یک پا طی می کند و با هر دو پا به خانه های «خواهر و برادر» خیز میزند. در این خانه ها یکبار با خیز دور میخورد و با هر دو پا به خانه «دم» میرود. در «دم» نفس تازه میکند و به «قدم» میرود سپس از بالای «دریا» خیز زده به «صحرا» میرود و از آنجا دوباره به همان ترتیب تا خانه اول می آید. در خانه اول لشپ خود را با پهلوی پای خود می زند و از خط بیرون می کشد. به همین ترتیب به تمام خانه ها لشپ انداخته میشود و همان رفت و برگشت تکرار میشود.
اگر بازیکن لشپ را به خانه مورد نظر انداخته نتواند، یا پایش روی خط گذاشته شود، یا لشپ را با یک ضربه پا از خط کشیده نتواند و یا لشپ یا پاهایش به «دریا» بیفتد نوبتش میسوزد.
بعد از آنکه لشپ به تمام خانه ها تا «آسمان» موفقانه انداخته شد و رفت و آمد هم صورت گرفت، بازیکن «تپ» را بر فرق سرش میگذارد. پشت خود را طرف خانه های جز بازی می گرداند و با حرکت سر لشپ را به خانه اول می اندازد. در صورتیکه لشپ به خانه اول بیفتد آن خانه از او میشود. بازیکن با کشیدن یک علامت ضرب «چلیپا» در خانه مذکور آن خانه را مُهر می کند.
حالا او در خانه اول ایستاده شده، برای مُهر کردن خانه دوم تمام مراحل فوق را طی مینماید. وقتی تمام خانه ها مُهر شد و نوبت به «آسمان» رسید، بازیکن لشپ را از بیرون خانه اول به «آسمان» میاندازد. رویش به طرف آسمان بالا میگیرد و با احتیاط بدون آنکه به زمین ببیند، به خانه اول پا می گذارد و از حریفش میپرسد: صحیح اس؟
در صورت شنیدن جواب های مثبت به خانه های دوم، سوم و... میرود و هر بار میپرسد: صحیح اس؟ در صورتیکه پایش روی خط نیاید یا به «دریا» نیفتد، حریف جواب داده میرود، بلی! بلی! بلی! و به این ترتیب «آسمان» هم مُهر میشود و بازیکن به صورت تنهایی یا دسته جمعی با تیمش بازی را می برد.
اگر پای بازیکن روی خط یا «دریا» بیاید یا لشپ با یک ضربه از «آسمان» به خارج پرتاب نشود، نوبت بازیکن میسوزد.
نتیجه:
جز بازی در پهلوی ساعت تیری برای رشد عضلات پاهای دختران ورزش خوبی است. این بازی حس رقابت سالم را در میان دختران تقویه نموده، باعث ارتقای قدرت کار آنها میشود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

رضا دقتی‌، رئیس داوران مسابقه جهانی‌ عکس کودکان برای یونیسف

به مناسبت بیستمین سالگرد تصویب منشو ر حقوق کودک توسط سازمان ملل،یونیسف و سازمان جهانی عکاسان با مشارکت شرکت سونی اقدام به برگزاری طرحهای گوناگون جهت بالا بردن اگاهی افکار عمومی در چهار جوب حقوق کودکان کرددر همین راستا یونیسف با همکاری رضا دقتی ،عکاس و فعال حقوق بشروکودک، با مشارکت شرکت سونی ۶ عکاس نوجوان را از ۶ قاره جهان به عنوان عکاس برتر این طرح برگزید.هیت داوران به ریاست رضا دقتی متشکل بود از ماری الن مارک، کارول الن ستوری،بروس دیویدسن،ژوناتان ترگونیک . در ادامه این طرح هر ۶ نوجوان برگزیده بخت انرا پیدا کردنند تا شرکت در یک دوره اموزشی عکاسی را در اتیوپی در آذر ماه ۱۳۸۹ با حضور رضا ذقتی تجربه کنندرضا دقتی تجربه برگزاری این طرح را اینگونه بیان میکند: از شور و استعداد شرکت کنندگان نوجوان در این طرح بی اندازه تحت تاثیر قرار گرفته ام ، بر این باورم که نقش تصویر چون زبان مشترک بشریت سهم به سزایی در آموزش این جوانان در برپایی صلح خواهد داشت.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

چرچرک و مورچه

جمع آوری و نگارش احمد کاووس سیاووش
مورچه و چرچرک پهلوی هم خانه داشتند، در روز های تابستان مورچه هر روز از خانه می بر آمد و چیزی از آذوقه برای ذخیره زمستان به خانه می آورد. اما چرچرک از صر صبح تا نیمه های شب ترانه می خواند و خوشگذرانی می کرد. فصل تابستان و خزان گذشت، زمستان رسید و برفباری شدیدی شد. مورچه که خانه اش را از مواد خوراکه پُر کرده بود، بی خیال و راحت در گوشه یی نشست و به تماشای برفباری پرداخت، اما چرچرک پس از لحظه یی گرسنه شد و هر قدر جستجو کرد چیزی برای خوردن در خانه نیافت. با سر افگندگی به خانه مورچه رفته از او چیزی برای خوردن خواست، مورچه گفت:«دوست عزیز تو در تابستان نغمه سرایی می کردی و من زحمت می کشیدم، حالا که وقت نغمه سرایی نیست به عوض خواستن چیزی برای خوردن از من به روی برف ها اتن بینداز.»